♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ذهنم درهم ریخته امشب! حواسم جمع زندگی نیست! خاطراتم بیرحمانه تر ازقبل،برسرم میبارند... سرم سنگینی میکندودلم لغزنده است! میخواهم گم شوم،دراین شب غبار... دراین شب بارانی خزر ..،بین این همه سکوت سنگین که امشب کولاک کرده اند...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من با سمند سرکش و جادویی شراب... تا بیکران عالم پندار رفته ام...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من دریچهٔ چشمانم را بسته ام، اشکهایم را جمع کردم. میخواهم وقتی دریچه باز شد دنیای مرا آب ببرد،
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزری..... من دفن خواهم شد زیر آوار این کلمات...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلِ بی گناهم را به گناهِ دیگری شکستند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به تو که فکر می کنم، ذهنم پر از دود می شود، و جاسیگاری، پر از ته سیگار...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
تبسم زبان جهانی ست که همه ی دنیا آن را می فهمند...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 19 ساعت و 4 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .