♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
براي خودت شايد كبريت رها شده در آب باشي اما براي من شعله گرما بخشي با من سخن بگو مانند باران با سفال خانه ها...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
يادت نرود مرا در ني ني چشم هايت بچرخاني!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلتنگي هاي بعد از ظهر تابستان!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سرزده به ديدارم بيا غافلگيرم كن چنان كه بميرم از شادي از حضور ناگهاني ات!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ساعت 16.25 بعد از ظهر است ...دریا..... روبروي من خميازه مي كشد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چراغ ها به نوبت خاموش میشوند. هیچکس بیدار نخواهد ماند...اینجا چراغ ها به نوبت میمیرند.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ذهن سردرگم بیش از این توان همراهی ندارد....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آدمها تمامت که کنند، “رهـــــایت” می کنند . . .
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 9 ساعت و 59 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .