♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
موهایش را نوارش کن زن است با همه زن بودنش دوست دارد نوازشت را... ولی باهوش است... فرق ریا با صداقت را می فهمد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آرام باش من در کنار تو ام ... از آن دور دست ساحل صدفی فریاد می کشد :التماس باران روی شیشه آخرین امید آسمان است
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ارام اما بی تردید میگریزم از دیروزم!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آدم تا سنگ نباشه برای کسی بت نمیشه!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آرامش چشمان تو دلِ مرا پر از آشوب میکند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می خواهم در پوست حیوانات بخزم و دنیا را از چشم آنها بنگرم شاید معنایی را بیابم به وسعت اندوه خود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
جز آغوشت هرجای دنیا که باشم غریبم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم مثل فنجان پر از جای خالیست
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گذشت آن روزها که باروت چشمهایم نمکشیدهبود و جز اشک از آنها نمیچکید، حالا انقدر عشق را در خودم کشتهام که میتوانم دنیا را به آتش بکشم سوزاندن دل تو که کاری ندارد!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مرگ می تازد و سیاهی ..آرزوها بی گلدان.. ریشه ها پوسیده در مرداب زمان نقش پاییزی ست بر صورت برگ ها ....بوی باران نمی آید
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
شب ، ...از عمق کائنات ...چونان صدفی خالی افتاده به ساحل ها....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
به فانوس باناني كه چشم به راه كشتي ما هستند ، بگو: دير به مقصد مي رسيم... اما مي رسيم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
قاصدکها هم دیگر نمی خواهند مرا ببینند شرمنده اند که بگویند : ما رفتیم ، اما او نیامد ....
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 19 ساعت قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .