♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
غم برگریزان..... باد در هیاهوست.... پاییز در تضاد رنگ ها....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
اصلن من به دَرک؛ دلِ خیابانهای شهر تنگ شده برای ردپایت!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
روزگار عجيبی ست.... دريا خواب آب میبيند!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
برفها همه آب شدن.... مثل دل من.... براي تو...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این آیـــنده کدام بود که بهترین روزهای عمرم را حرام دیدارش کردم؟
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
لاجورد ِ چیده از وسط ِ دریا چشمانت را چنان به من نشان داد که اگردزد دریایی هم می بودم تنها با خیال ِچشمانت به ساحل برمی گشتم... ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دلم تنگ است اینجا آسمان گریان دریا تنگ در آغوش یک ماهی و باد از نسیم بوی یارش بی امان گشته و خش خش میکند عمری که باقی مانده از دنیا....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چقدر امشب من و این پنجره تنهایم و حیاطی که باغچه اش بوی غربت می دهد
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دیگر حواسش به من نیست......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
فاجعه ی زندگی تو ،آن هنگام آغاز میشود ...که آدمی می میرد اما نمیرود ........می ماند و نبودنش در بودن ِ تو .....چنان ته نشین میشود که تو می میری ......در حالی که زنده ای ....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
می نویسم از دلم،حریم واژه آشناست برای شعر امشبم.تمام واژه را گرفته بویی از حضور تو
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 20 ساعت و 51 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .