شاید هنوز هم در پشت چشم های له شده درعمق انجماد
یک چیز نیم زنده ی مغشوش بر جای مانده بود
که در تلاش بی رمقش می خواست
ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها
شاید ، ولی چه خالی بی پایانی !
گاهی وقتها زندگی ما وابسته می شه به یک مشت کلمات ، به یک مشت حروف . گاهی وقتها فقط این کلمات هستند که آروممون می کنند. می نویسیم و آروم میگیریم و شاید فکر میکنیم آروم شدیم!
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 12 روز و 20 ساعت قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .