♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سخت است میدانی....? اینهمه دل در دنیا هست, که هیچ کدام برایم تنگ نمی شود
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
همین چند خط هم که می خوانی... دستنوشته های دیوانه ایست که هر روز ( هر هشت ساعت یکبار ) شعرهایش را بر درختان انجیر می خواند و آنگاه... تمام قد در برابر زیبایی ات می ایستد...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
آنقدر باریدم در فراق انار؛ که چهره ی " سیبم " به خون نشسته است!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بادبانِ قایقم از گل هایی ست، که خونِ شان، شبیه هیچ رنگی، نیست!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
دست ها نشانه اند وگرنه بند دلم پاره نمی شد وقتی گم شدم.
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 13 ساعت و 13 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .