♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
بالشم لاجوردی شده بود سرِ صبح . . . باز مادرم گریسته انگار سرِ سجاده اش...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مسیر حنجره ام گل آلود است . . . بغضهایم به خاکی زده اند باز...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
حجم گریه هایم ......چه با طمأنینه به سمت حادثه می رانی دلم ! . . . همچون گاوهای جاده های شمال.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هنوز.......باور دارمت پدر!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
متکّــای پَــرَم پُــر ِ حسرت ِ پرواز ِ پرنده ایست که فسنجانِ ناهارم بود...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خاطره ها آستین بالا زده اند برایش شادی کنید! بکارت بغضها به حجله ی حنجره می رود هر شب..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
های عشق! همه دست تو را خوانده اند . . . . از گونه های کبود من..
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چنگ را بر تارهای حنجره ام بکش تا بی پرده بگریم نت به نت ِ بی تو بودن ها را ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
گرگها مرا دریده اند نه حسادت برادرانم ...چراکه تعبیر همه ی رویاها و کابوس ها قحطی عشق است قحطی عشق و چقدر مسخره است جیره بندی عشق! آن پیراهن خونآلوده را باور کن گرگها ؛به عبث؛ چشمهای مرا دریده اند که خون گریستن با من الفتی دیرینه دارد ! حالا همه چیز را لخت و عور می بینم ( با این چشمهای دریده ) حتی عشق را !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
در میان منقارهای تنهایی ؛ . . . عشق مجال ِ یک ماهی بود . . . چقَدَر فرصت کوتاهی بود...
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 9 روز و 22 ساعت و 11 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .