♥ღ سکوت زندگی♥ღ
سردی زمستان به من آموخت در انجماد شکوفه بزنم.
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
کفشهایم کو....چه کسی بود صدا زد سهراب....آشنا بود صدا.....بوی هجرت می آید .......
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز ... برای دیدن دریا قدم به ساحل گذاشتم ....وقتی چشمم به صدف های ریخته بر ماسه های خیس افتاد ...بی اختیار نامت نوشتم.بر ماسه ها.....فقط با اشک....
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
من در خلوت تنهایی خود به این باوررسیده ام که اینجا برای زنده ماندن باید مرد!!
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی من است که از چشمانم بیرون میریزند
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مي نشينم در كور سوي كوچه ي تنهايي روزها به صبر شب ها به انتظار گذر زمان گذر عمر گفتند چون مي گذرد غمي نيست گذشت اما با غم گفتند اين نيز بگذرد گذشت اما سخت حال چه كنم به چه شوقي به چه اميدي گذرعمر را تماشا كنم در انتهاي كوچه ي تنهايي
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
باشد برای بعد ! اینک بسیار خسته ام و بسیار دلتنگ دلم می خواهد خویش را به نیستی کشانم تا تصویر عشق را از وادی وهم و خیال , آینه کدر و زنگار گرفته خویش درآورم دلم می خواهد هزاران هزار شمع بیافروزم در مقابل معبد گمگشته آرزوهایم و خود در تاریکی به تماشا بنشینم
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
چرا عاشقانه هایم چنان زلالند که هرگز از خاطرم محو نمی شوند ؟ چرا دیگر این زخمه های احساس سر هم بند نمی شوند ؟ با من بگو چرا تقدیر برایم اینگونه نوشته است ؟ . . . نه تو را _ نه حس عاشقی هایم را _ جا نگذاشته ام آنچه که جا مانده و پر نمی شود , جای خالی وجود خویش است که با تو رفته و منی مانده که هیچ از من نشان ندارد ... !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
هیچ بتی از من نساز ...............بت شکن...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
نفس های دلگیر من به چه می ارزد ؟ که اینچنین برای ماندنم تصویر خواهشی ؟ دستهای سردم که دستان گرمت را سرد خواهد کرد چشم های خیسم که تو را به دریای جنون خواهد کشاند ماندنم به چه قیمتی ؟ غرور خویش را مشکن من غرور تو را دوست می دارم تو با غرورت مرا به بلندترین قله های نیستی کشانده ای ! من خشنود از فتح قله هایی که به تو ختم شده و تو غمگین از سختی هایی که من متحمل شدم ! من تباهی جاویدم ! ترس از این دارم که تو را به ظلمت دنیایم راه دهم و تو با چشمانی خیس ، با دستهایی سرد و نفس هایی دلگیر قاب خواهش مرا به هیچ پنداری !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
خدا می داند چقدر دفتر لحظه هایم را ورق زدم ، تا نشانی از حضور تو در عمق دلتنگی هایم بیابم . چقدر حضورت کم رنگ است ، و چقدر چشم های دریایی ام بی تابی می کنند . چندیست که نگاهم افسون خویش را ندارد ، بس که به جاده ها چشم دوخته ، بس که روزهای نبودنت از شمارشم خارج گشته ، هرگز آسمان این قدر دلگیر نبوده و دلم اینقدر تنگ ...
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
با کدامین دلخوشی بنویسم ؟ با کدامین مجال دلتنگی ؟ چه شد که سراب شد آن همه مهربانی ؟ چه شد که بی نصیب ماندم از آنچه که از آن خویش می پنداشتم ؟ هر چه برایت می گفتم سخن دل بود حکایت دلبستگی و عشق دل نگرانی و انتظار حقیقت داشت . تو را حقیقتی ملموس می دانستم و جای خالی تمام نداشته ها را با " تو " پر می کردم . اما دریغ که به سراب دل بسته بودم بی آنکه بدانم من برای تو کمتر از دیگرانم ... دل خوشی هایم را به یکباره از من گرفتی و من خالی شدم خالی از هر چه بود و نبود حتی از اندیشه ای که مرا به فرداها برد اینک تویی و جام تهی ازمن جام خود را به جام دیگری زن و به سلامتی او بنوش همانند دیروزها و خوش باش با کسانی که برایت سراب نیستند .
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
مخاطبم ! مخاطب همیشه شعرهای من سلام ! چه بسیار که دل تنگ تو بودم اما کو اندک زمانی که من باشم و تو و خلوتی دلخواه ! مخاطبم ! مخاطب همیشه مهربان من با روح و جانم یکی شدنت را خواهانم مرا به گرمی دستهایت قانع مکن ! بگذار من تو باشم و تو من ، بگذار تو در من نفس کشی و من در هوای تو ! مخاطبم ! مخاطب همیشه همدلم ! بی تو لحظه ای قرار ندارم و با تو لحظه ای سکون ! با تو سرشار و لبریزم از زندگی و بی تو تهی ام از هر چه رنگ حیات ! مخاطبم ! مخاطب وفادار من ! تو را در دلم ، در وجودم ، در تک تک نگاه ها و اندیشه هایم دارم تو را به زیبایی رویاهای کودکی ام به زلالی لای لای مادرم به دل و جان سپرده ام مخاطبم ! مخاطب همیشه شعرهای من تویی که هیچ کسی و برایم همه کس !
♥ღ سکوت زندگی♥ღ
امروز خاکستری ام به رنگ تلخ حقیقت گاهی که حقیقت را انکار می کنم یاسمنی می شوم خوش و خرم اما امان از حقیقت که تار و پود هستی ام را به باد می دهد
اکنون که مرگ ساعت خود را کوک می کند
13 سال و 11 ماه و 2 روز و 18 ساعت و 2 دقيقه قبلو نام تو را می پرسد
بیا در گوش ات بگویم
همین زندگی نیز زیبا بود .