پسرک
من به اشک هایم مشکوکم .. هنوز بوی تورا میدهند ..
پسرک
365 روز .. من .. دیوونم !
پسرک
مترسک .. تکان بخور .. نکند که مرده ایی؟
پسرک
نگاه خیره به پنجره .. ترس از کنار زدن پرده ها ..
پسرک
فانوس به دست .. کوچه ها را روشن می کنم ..
پسرک
خراب آباد .. همین جاست ! همین لحظه ! لازم نیست بروم کنار دریا نامت را روی شن ها بنویسم و بعد موج بیاید و نامت را با خودش ببرد ...
پسرک
کنار زاینده رود خشک شده .. دنبال خاطرات جاری تر از همیشه اش میگشت ..
پسرک
قهوه تلخ را نوشیدم و تو افتادی توی فالم ..
پسرک
شنیده بودم این اواخر دست به زانو، به سیگارش پک میزد ..
پسرک
تند تند پک میزدو سینه می خراشید ..
لایک

13 سال و 9 ماه و 25 روز و 21 ساعت و 57 دقيقه قبلمرسی
13 سال و 9 ماه و 23 روز و 16 ساعت و 59 دقيقه قبل