damla
فکر تو رو حتی میون خنده هام... نمیتونم پنهون کنم... هر چقدر که میخندم باز غم تو... خودنمایی میکنه ...
damla
میان قلب من عشق تو پیداست لبانت مثل گل خوشرنگ و زیباست مشو غمگین اگر از هم جداییم که بی رحمی همیشه کار دنیاست .
damla
گر محبت ثمرش سوختن و ساختن است یا به دنبال محبت سر خود باختن است من به میدان رفاقت گذرم از سر خویش تا بدانی که این حاصل دوست داشتن است .
damla
امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم. پیراهن غصه هایم را به تن می کنم و می نویسم از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم خاموش مانده اند و از پروانه های بی وفای روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند. شاعر می شوم به اندازه ای که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هایم جای دهم و به آن ها بگویم امروز بی قرار تر از همیشه ام. شاعر می شوم به اندازه ای که لبخند تو را روی نوشته هایم بیابم و ببینم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند و از نبودنت در صفحه روزگار نالان. از تمام غصه هایی که پیچک وار دیواره قلبم را مچاله کرده اند درمی یابم که شاعران بی قرارند. بی قرار و محزون درست مثل نی و آن شاپرکی که دیروز از پیرزن تنهای قصه ها می گفت. شاعران تنهایند. این را امروز از باورهای فرداهای گذشته دانستم از چشمان بی فروغشان که در فردا خشکید. پس من هم شاعر بودم. از همان روزی که خانه خاکی را بر گل ها و سنجاقکهای روی زمین ترجیح د
damla
دنیا دو روزه هر دو روزش درد دنیا دو رو داره دوتاش نامرد دستای خونیمو تماشا کن من کشتمت حالا تو حاشا کن اون خنجری که توی پهلوته بغض منه با کینه مخلوطه! حالا تو حاشا کن که غم داری هرشب منو تو خونه کم داری من گوشه ی قلبم تورو کشتم هرچی دلت می خواد بگو پشتم چیزی نبوده بین ما - گفتی!؟ یادت باشه از پا که می افتی اون خنجری که توی پهلوته بغض منه با کینه مخلوطه! عشقی نبود ... اما تو قلبم مُرد! هه ... چی شده بازم بهت برخورد؟ اون بوسه های مرده-ماسیده ت اون خنده های پوچ و پوسیده ت مال خودت ... من چشم و دل سیرم من از لجن ماهی نمی گیرم! اون خنجری که توی پهلوته بغض منه با کینه مخلوطه!
damla
كوك كن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است كوك كن ساعتِ خویش ! كه مـؤذّن ، شبِ پیـش دسته گل داده به آب . . . و در آغوش سحر رفته به خواب كوك كن ساعتِ خویش ! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ كه سحر برخیزد شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی خیزند كوك كن ساعتِ خویش ! كه سحر گاه كسی بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی كوك كن ساعتِ خویش ! رفتگر مُرده و این كوچه دگر خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است كوك كن ساعتِ خویش ! ماكیان ها همه مستِ خوابند شهر هم . . . خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند كوك كن ساعتِ خویش ! كه در این شهر ، دگر مستی نیست كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی كوك كن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ، و در این شهر سحرخیزی نیست
damla
....
يك...
دو....
سه....
چندين و چند
...هر چقدر مي شمارم خوابم نمي برد
من اين ستاره هاي خيالي را
كه از سقف اتاقم
تا بينهايت خاطرات تو جاري است
....
يادش بخير
وقتي بودي
نيازي به شمردن ستاره ها نبود
اصلا يادم نيست
ستاره اي بود يا نبود
هر چه بود شيرين بود
حتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها.
damla
دلم غمگین غمگین است در این کومه در این زندان در این غوغای خاموشی در این جشن فراموشی در این دنیای بی مهر و کم آغوشی دلم ترسیده و تنگ است دلم ترسیده از آه پر از درد پدرهامان و از چشم پر از اشک تمام مادر ها دلم آشوب آشوب است دلم سرد و تنم بی روح بی روح است نمی خواهم، نمی خواهم دگر این زندگانی را و دل را نگاهم خیره بر بالا به دنبال نگاهی ساده می گردد و می بینم، و می بینم هوای گریه دارد آسمان هم پای چشمانم می روم آرام گونه ام خیس است آسمان می بارد امشب بر من و بر گریه هایم سخت...
damla
ندای مرغ هوا بامن انگار بازی میکند نشسته ام و فرداها را منتظرم گویی از گدشته دلی سیر پر زغم دارم پروازترین پرواز مرغ هوا از ان من است چه پرغرور!! چه دوست داشتنی!! .
damla
چند سالیست که گم شده ام در کوچه های خیالم و فکر می کنم به امدنت به ان روزی که غرق شکوفه ها می شوم و در بهار نفس هایم عطر گلهای خیالت را خواهد گرفت نمی دانم ان لحظه را چگونه وصف کنم من منتظرم.....منتظرم .......منتظر.
damla
عشق یتیم تر از ان است که به دست ...............رودخانه روزگارش بسپاری
damla
دنيايه مجازي جاييه که وقتي عشقت ازت ميپرسه خوبي؟؟ ميگي خوبم مرسي...... اما "" اون نه ميتونه بغض گلوتو ببينه...!!! نه ميتونه چشاي خيس تو ببينه....!! نه دستاي لرزونتو.....حتي نميتونه دلتنگيتو حس کنه.
damla
نه میشه جلوی عشق رو گرفت نه میشه کنترلش کرد فقط میشه در موردش احساس گناه کرد......