damla
آی زندگی ... پاشنه ات را از رو سینه ام بردار... بگذار کمی نفس... بگذار کمی تجربه ات کنم... بگذار باور کنم کمی زیبا هستی... بگذار باور کنم مردمی که همیشه دم از زیبایی ات میزنند و در خفا در عذاب هستند! در دروغشان کمی حقیقت... ... شامه ام چون سگ قوی شده است... اما بویت را حس نمیکنم...
damla
شاعر شعرم مرا تنها گذاشت او مرا در حسرت فردا گذاشت غصه ای را بر دلم حک کرد ورفت او مرا تنها تر از تنها گذاشت …
damla
هم صدایم باز کن در رابه من من ندارم طاقت دوری تو من غریبانه گذشتم از دلم تا گزندی ره نیابد سوی تو من اگر یک شب گرفتارت شدم تا ابد هم زنده ام با بوی تو می روم تا از کنارت بگذرم این مسافر می رود از کوی تو کوله بارش خاطرات بی زوال قلب او زنجیر در جادوی تو تو غریبانه گذشتی از دلش این غم غربت شبیه موی تو باز کن در را به رویش لحظه ای تا غریبانه نمیرد از غم دوری تو
damla
و امشب را فقط امشب برای خاطر آن لحظه های درد کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن که من امشب برای حرمت عشقی که ویران شد برایت قصه ها دارم ..
damla
مچاله کن ، بشکن ، بند بزن ، خط بزن... خلاصه راحت باش … ! ارث پدرت که نیست دلِ من است !!!
damla
نیمکتی روبه کوهم... و آتشفشانی که هر روز تهدیدم میکند ...شبیه توست!!! برگ ها روی سرم می ریزد که برف روسفیدت میکند! اینجا هیچ قرار دو نفره ای نیست،اما در دامنه های تو مسافران زیادی اتراق کرده اند... نشسته ام... و چشمم به اوست کوهنوردی که فتحت میکند!
damla
گریه” تر “میکنه باید مهربان “تر” میشدی گناه نامهربانیت به گردن گریه نینداز
damla
خداوندا محبت کو وفا کو شکسته این دل از نام بی محبتان محبت مرده قلب با معنا کو سپیده با وفا و دل ربا بود من از بیگیانگان هرگز ننالم که با من هرچه کرد اول اشنا کرد اگر چه درد دلم بود یک رنگ ولی اخر مرا انگشت نما کرد خداوندا چه بد کردم چه تقسیر فلک بر گردنم انداخت زنجیر
damla
و از این فاصله ها که میان من و توست و هر آن گه که دلت تنگ من است ، بهترین شعر مرا قاب کن پشت نگاهت بگذار ، تا که تنهاییت از دیدن من جانخورد و بداند که دل من با توست و همین نزدیکیست.
damla
در این هستی که قطره هستم از جنس عشاق با باده مستم با یک نگاهش من می پرستم به عشق صانع من دیده یستم گر خالق من نبود کنارم دلخوش مباشد روح و روانم گاهی ز وقت ها من در خطایم معشوق زیبا پوشد سزایم شکرت خدایا که بنده هستم خوب یا بدم من دلداده هستم ای خالق من مکن رهایم زین روزگارم مکن سیاهم
damla
عمری بی بهانه خندیدم و شاد بودم
اما هیچکس ندانست
همه اینها بهانه ای بود برای ندیدن اشکهایم
damla
نمی دانم ماشه بر وزن لاشه می چکد یا دستور از بالای نام تو بیگدار به آتش می زند مراکه همیشه جای شقیقه ام میان گلوله هایت خالی است و همیشه یک صندلی باز نشسته در گوشه پارکی ُ پیری مرا انتظار می کشد. نامه ننوشته ات که به دستم رسید دچار سکوت شدم تا بحال هیچ گونه کاغذی نگاه مرا اینگونه مچاله نکرده بود یک شب نگاه تو کافی است تا همیشه چشمهایم کبود بماند. « دستهایم به تو فکر می کنند وقتی زیر چانه ام مشت می شوند »
damla
عزیزم وقتی که نیستی تمام فکرم با توست. صدایت را نمی شنوم امادر خیالم با تو گفتگو میکنم.
وقتی هستی لبخند هایت را می چشم. و آنگاه که چشم هایت مرا در بر میگیردو دستان نوازشگرت حس عشق را به وجودم هدیه میدهد گویی دنیا از آن من است.