damla
یک وقتایی هست که باید لم بدی یه گوشه ... جریان زندگیت رو فقط مرور کنی بعدشم بگی به سلامتی خودم که اینقدر تحمل داشتم ..!!!
damla
پاهایم را که درون آب می زنم، ماهی ها جمع می شوند شاید این ها هم فهمیده اند / عمری “طعمه روزگار”بوده ام . .
damla
گاهی اوقات حس عجیبی دارم حس غریبی که نمیدونم از کجاس حس بی کسی حس دربدری حسی که درونمو می سوزونه نمی دونم چم شده مثل عاشقام یا مثل دیوونه هامثل کسایی که چیزی رو گم کرده اند دیگه یار نمی خوام وقتی میبینم عشق دروغه,چراغش بی فروغه آخه وقتی که وفا نیست عشق و عاشقی چیست؟؟؟
damla
کسانی که قصد ازدواج دارن حتما بخونن
damla
میگن تو جهنم فقط کارت شارژ ۱۰۰۰۰ تومانی میفروشن ! اونم با قیمت ۱۵۰۰۰تومن ! تازه وقتی رمز رو بزنی ، پیام میاد این کارت شارژ قبلا استفاده شده است ! حالا میگن تو بهشت ایرانسل پیام میده : با شارژ ۱۰۰۰ ریال دیگر ،۱۸۵۲۲۲۶۰۰۰ ریال اعتبار از ما هدیه بگیرید . . . حالا بازم گناه کن تا این روزا رو نبینی
damla
چواز در می رسی دل می ربایی تودل می بندی و دل می گشایی ولی با رفتنت می گیریم دل که داری میروی، تا کی بیایی؟
damla
شب را نوشيدهام . وبر اين شاخههاي شكسته ميگريم. مرا تنها گذار اي چشم تبدار سرگردان! مرا با رنج بودن تنها گذار. مگذار خواب وجودم را پرپر كنم. مگذار از بالش تاريك تنهايي سربردارم و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم. سپيديهاي فريب روي ستونهاي بي سايه رجز ميخوانند. طلسم شكسته خوابم را بنگر بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته. او را بگو تپش جهنمي مست! او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيدهام. نوشيدهام كه پيوسته بي آرامم. جهنم سرگردان! مرا تنها گذار
damla
نامت چه بود؟آدم فرزند؟من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت محل تولد؟بهشت پاك اینك محل سكونت؟زمین خاك آن چیست بر گرده نهادی؟امانت است قدت؟روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك اعضاء خانواده؟حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك روز تولدت؟روز جمعه، به گمانم روز عشق رنگت؟اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه چشمت؟رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان وزنت ؟نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك جنست ؟نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا شغلت ؟در كار كشت امیدم شاكی تو ؟خدا نام وكیل ؟آن هم خدا جرمت؟یك سیب از درخت وسوسه تنها همین ؟همین !!!! حكمت؟تبعید در زمین همدست در گناه؟حوای آشنا ترسیده ای؟كمی ز چه؟كه شوم اسیر خاك آیا كسی به ملاقاتت آمده؟بلی كه؟گاهی فقط خدا داری گلایه ای؟دیگر گلایه نه؟، ولی... ولی چه ؟حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟ دلتنگ گشته ای ؟زیاد برای كه؟تنها خدا آورده ای سند؟بلی چه ؟دو قطره اشك داری تو ضامنی؟
damla
الهی به مستان میخانه ات به عقل آفرینان دیوانه ات به مستان افتاده در پای خم به رندان پیمانه پیمای خم که خاکم گل از آب انگور کن هوسهای من آتش طور کن الهی به آنان که در تو گمند نهان از دل و دیده مردمند به خم خانه وحدتم راه ده دل زنده و جان آگاه ده می ده که چون ریزمش در سبو برآرد سبو از دل آواز هو می معنی افروز و صورت گداز همه گشته معجون ناز ونیاز پریشان دماغیم ساقی کجاست شرابی زشب مانده باقی کجاست می کو مرا وا رهاند زمن زآئین کیفیت ما ومن دماغم زمیخانه بوئی شنید حذرکن که دیوانه هوئی شنید مغنی نوای طرب ساز کن دلم تنگ شد مطرب آواز کن به میخانه آی و صفا را ببین ببین خویش را و خدا را ببین به رندان سرمست آزاده دل که هرگز نرفتند جز راه دل تو در حلقه می پرستان در آی که چیزی نبینی به غیر از خدای بزن هر چه هواهیم پا به سر سر مست از پا ندارد خبر الهی به جان خراباتیان کز این محنت هستیم وارهان
damla
آهسته گویم خدایا کاش او باشد آهسته خوانم ترانه خدایا کاش او باشد آهسته نوازم ساز هر دم به حالی من دل می کند فریاد خدایا کاش او باشد آهسته تر دل میکنم از او ولی افسوس باز به یک نهله خرابش می شوم خدایا کاش او باشد کنارش ایستاده وای در حسرت دیدار نگاهش در نگاهم ؛ ولی در تمنای نگاهش می کنم ای وای صدایم با صدایش هم نوا نیست اما حیف کمی بغض صدایش راز دارد راز من از رویش کشیدم نقش اما حیف او که نمی دانست من نقاشی زبر دستم ولی باز به هر سو می کنم فریاد یاری رس ز یزدانم می خواهم به چشمش از چشم انتظارم را نوایی می دهم ساقی ولی او با منه می خواره باز می کند بازی به لبهایش کلامم می نشیند اما حیف که بعد چندی نمی دانم چه می گوید چه می خواهد من از آن در حیرتم باری ؟؟!! چرا کاری نم داری ز من باز کنی مشکل که سخت آید کنارم غم؟؟ ولی افسوس و صد افسوس ولی آهسته میگویم . . . . . . . . . . ؟؟!!!!!!!
damla
گر شوق شناخت شیب و نشیب تن تو نبود، هیچ آموزگاری مرا جغرافیا نمی آموخت!
damla
شاید آغازی باشد فصل جداییها... شاید... اینک تو و ریا و ادعا من و تنهایی پابرجا به فرموده مولانا: "هرکه دور ماند ازاصل خویش بازجوید روزگاروصل خویش ."
damla
گاهی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی , و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام درون دست های من , سيب سرخ گاز زده ايست که نمی دانم چطور به دست من رسيده است و من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم به وسعت ندانسته هايم و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است مثل انتهای خواسته های بی انتهای من اطرافم را آدم ها گرفته اند که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند برای چه , بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب زمزمه می کنند : چه هوای خوبی ! من جزء لاينفک دروغ ها و آدم ها و مردگانی هستم که بر سطح توده ای مدور بر مدار صفر درجه ای به مرکزيت نوری دست نيافتنی می چرخند می دانم , روزی , به دليلی که هيچ ارتباطی به من