damla
اون روزا گنجشک رو رنگ میکردن و جای قناری میفروختن ... این روزا هوس و رنگ میکنن و جای عشق می فروشن ...
damla
روی یک طاقچه سنگی میون دو قاب رنگی بودن من وتو با هم داره تصویر قشنگی عکس تو تو قاب خاتم در حصار خالی از غم حتی در مرگ تن من نمی گیره رنگ ماتم
damla
اندر همه عمر من شبي وقت آمد بر من خيال آن راحت روح پرسيد زمن كه چون شدي اي مجروح گفتم كه زعشق توهمين بودفتوح
damla
آسایش صد هزار جان یکدم توست خوشا آن دل که درآن دل،غم توست دانی صنما كه روشنايي دو چشم در ديدن زلف سيه پر خم اوست
damla
گر پای من از عجز طلبکار تو نیست تا ظن نبری که دل گرفتار تو نیست آن نایم که جان خریدار تو نیست خود دیده ی ما محرم دیدار تو نیست
damla
در دنیایی که مردانش به نامردی عصا از کور میدزدند ٬ من از روی خوش باوری در آن محبت می جستم. من تمام دار و ندارم را به لبخند اساطیری شبهای بی روزن تو بخشیده ام.از شکستن بال پروانه ها گرفته تا سکوت مرغهای وحشی و رنجی که پرنده های تنها می کشند. تو که به این خاطره ها پنهان نگاه میکنی ٬ نگذار با آخرین با تبسم غروب گریه کنم.
damla
چيه چيزي شده ؟ چرا ساكتي ؟ / دوس داري بنزين بزني با كارت كي ؟ شنيدم بنزين شده ۷۰۰ به تازگي ! / بنزينتو تقسيم نكني با يكي ! ميگي كه رو كارت بنزينش حساسي ! / روش داري عقايد خيلي شيك و وسواسي ! اونقده اونو ميخواي كه اگه ليتري ۱۰۰ بنزين بدم بهت منو نشناسي !
damla
آنان که عشق خود را آشکار نکنند معشوق نخواهند بود
damla
من تمام دار و ندارم را به لبخند اساطیری شبهای بی روزن تو بخشیده ام.از شکستن بال پروانه ها گرفته تا سکوت مرغهای وحشی و رنجی که پرنده های تنها می کشند.
تو که به این خاطره ها پنهان نگاه میکنی ٬ نگذار با آخرین با تبسم غروب گریه کنم.
damla
خسته و تنها ، همدم غمها در حصار خلوت دل پیچیده فریاد من نه ایمانی ، نه وجدانی ، جز حیله و نیرنگ در سرزمین قحطی عشق نشسته ام دلتنگ رنجیده از تو ریشه ی جونم عشق و تنفر ناباورانه آمیخته با خونم
damla
کاش وقتی زندگی فرصت دهد گاهی از پروانه ها یادی کنیم کاش بخشی از زمان خویش را وقت قسمت کردن شادی کنیم کاش گاهی در مسیر زندگی باری از دوش های کم کنیم فاصله های میان خویش را باخطوط دوستی مبهم کنیم کاش وقتی آرزویی کنیم از دل شفاف مان هم رد شود مرغ آمین هم از آنجا بگذرد حرف های قلبمان را بشنود
damla
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد.تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد.تو یک سگ خواهی بود. سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا!سی سال زندگی عمری طولانی است.کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد..
damla
وقتي همه چترشان را در برف باز كردند .... چترم را بستم ... برف ها هم دل دارند ..
damla
خطا از من است، می دانم. از من که سالهاست گفته ام "ایاک نعبد"، اما به دیگران هم دلسپرده ام. از من که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین" ، اما به دیگران هم تکیه کرده ام. اما رهایم نکن... بیش از همیشه دلتنگم... به اندازه ی تمام روزهای نبودنم..."