damla
زن هستی ساز و نظم ده و مهر گستر است سرچشمه محبت و الطاف داور است بهر صفا و لطف خدا عشق مظهر است بعد از خدا به سجده بوَد زآن که مادر است مادر عزیزم، روزت مبارک باد
damla
در جستجوی قلبِ زیبا باش نه صورتِ زیبا زیرا هر آنچه زیباست همیشه خوب نمیماند امـا آنچه خوب است همیشه زیباست .
damla
صدایم کن،که صدایت ارامش وجود من ا ست! نگاهم کن،که درون چشمانت برایم طلوع یک دنیا عشق ومحبت است! دعایم کن،که دعای تو تضمین فرداهای زیبای با تو بودن است! نوازشم کن،که دستان پرمهرت گرمی گونه های گرم وخیسم است! باورم کن،که با باور تومن عاشقترینم! اشکهایم راپاک کن ،حالا نگاهم کن،کمی با من دردل کن، مرا ارام کن! بگذار سرم رابر روی شانه هایت بگذارم،بگذار دستانت را بفشارم،بگذار بگویم چقدر دوستت دارم،مرا باور کن! با ان چشمهای زیبایت نگاهم کن ای عشق من،نگاه تو مرا دیوانه تر میکند! نگاه زیبایت را باور دارم ،زیرا درون ان یک دنیا محبت میبینم! نگاهت را باور دارم زیرا درنگاهت معنای واقعی عشق را میبینم وکلمه ی دوستت دارم را میخوانم،وبا تمام وجود حس میکنم که چقدر مرا دوست داری! با نگاه عاشقانه ات نام مرا صدا میکنی ومیگویی که تنها مرا داری! نگاهم کن که نگات مرا به این باور می رساند که ماهر دو یک عاشق واقعی هستیم! با نگاه درون چشمانت راز دلت را میخوانم واین را میدانم که تو بهترینی! نگاهم کن،با نگاهت صدایم کن،با صدایت ارامم کن! نگاهم کن ای عشق،تا با نگاه به ان نگاه عاشقانه ات احساس خوشبختی کنم!
damla
انگار هنوز، فانوس گورستانم وقتی یادم میکنی تک تک فانوسهای این دهکده سوسو میزنند اگر مثل درختها ایستادم ریشه هام در دستهای تو محکم هست مشتی از خاک گورستان را هدیه کن به این قلب رنجور من که رگ خشکیده ی وجود من از خون رگهای تو، زنده است کنار من باش و نگذار ستاره ها مثل فانوسهای مرده ها رها شوند
damla
چه در دل من چه در سر تو من از تو رسیدم به باور تو تو بودی و من به گریه نشستم برابر تو بخاطر تو به گریه نشستم بگو چه کنم با تو شوری در جان ، بی تو جانی ویران از این زخم پنهان ، می میرم نامت در من باران ، یادت در دل طوفان با تو امشب پایان می گیرم نه بی تو سکوت ، نه بی تو سخن به یاد تو بودم ، به یاد تو من ببین غم تو رسیده به جان و دویده به تن ببین غم تو رسیده به جانم بگو چه کنم با تو شوری در جان، بی تو جانی ویران از این زخم پنهان می میرم
damla
با اشکهاش دفتر خود را نمور کرد در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد ذهنش ز روضه های مجسم عبور کرد شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد احساس کرد از همه عالم جدا شده است در بیت هایش مجلس ماتم به پا شده است در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت وقتی رسیده بود به دستش قلم گرفت مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت باز این چه شورش است که در جان واژه هاست شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت یک بیت بعد، واژه لب تشنه را گذاشت آن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت حس کرد که پا به پاش جهان گریه می کند دارد غروب فرشچیان گریه می کند با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
damla
یک نفر دلش شکسته بود توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود منتتظر،ولی دعای او دیر کرده بود او خبر نداشت که دعای کوچکش توی چار راه آسمان پشت یک چراغ قرمز شلوغ... **** او نشست و باز هم نشست روزها یکی یکی از کنار او گذشت **** روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود هیچ کس از مسیر رفت و آمد دعای او با خبر نبود *** با خودش فکر کرد پس دعای من کجاست؟ او چرا نمی رسد؟ شاید این دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد رفت تا که پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد رفت پس چراغ چار راه آسمان سبز شد رفت و با صدای رفتنش کوچه های خاکی زمین جاده های کهکشان سبز شد او از این طرف، دعا از آن طرف در میان راه باهم آن دو رو به رو شدند دست توی دست هم گذاشتند از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند وای که چقدر حرف داشتند *** برفها کم کم آب می شود شب ذره ذره آفتاب می شود و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می شود
damla
مرد وزن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .
آن ها عاشقانه يک ديگر را دوست داشتند.
زن جوان : يواش تر برو عزيزم . من می ترسم مرد جوان : نه .
اين جوری خيلی بهتره
زن جوان : خواهش می کنم . من خيلی می ترسم
مرد جوان : خوب ولی بايد بهم بگی که دوستدارم
زن جوان : دوست دارم . حالا می شه يواش تر برونی
مرد جوان : منو محکم تربگير
زن جوان : خوب . حالا می شه يواش تربری
مرد جوان : باشه ولی به شرطی که کلاهايمنی منو برداری
و روی سر خودت بذاری ؛ آخه نمی تونم راحت برونم .
اذيتم می کنه روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود:
برخورد موتور سيکلت باساختمان حادثه آفريد . در اين سانحه که
به دليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد ؛يکی از دو سر نشين
زنده ماند و ديگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی يافته بود .. بدون اينکه زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه ايمنی خود را بر سر او گذاشت
و خواست تا برای آخرين باردوستت دارم را از زبان او بشنود و
خودش رفت تا او زنده بماند.
damla
مرا متبرک گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم بیاموزم به همه،حتی کسانی که مرا درک نمیکنند یا با من بدی کرده اند و مرا رنجانده اند عشق ورزم مرا بیاموز تا در همه موقعیت ها و شرایط زندگی بخندم وبدانم در هر آنچه روی میدهد نیکی نهفته است
damla
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد ! یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان نه شکست و نه گرفت ! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید زیر پاهامان ریخت ، تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست ! ماه من غصه چرا !؟! تو مرا داری و من هر شب و روز ، آرزویم ، همه خوشبختی توست ! ماه من ! دل به غم دادن و از یآس سخن ها گفتن کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ... ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست ! او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد ... او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ، غرق شادی باشد .
damla
زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت. این بگو مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای اینکه ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند. پیر مرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است! از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود. ..: قدر هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید
damla
دلتنــگـم... دلتنـــــگ کسي کـــــه گردش روزگــــارش به من که رسيــــد از حرکـت ايستـاد... دلتنگ کسي که دلتنگي هايم را نديد... دلتنگ ِ خود َم... خودي که مدتهــــ ــــ ــاست گم اش کـرده ام ... گذشت، ديگر آن زمان که فقط يک بار از دنيا مي رفتيم حالا يک بار از شهر مي رويم يک بار از ديار … يک بار از ياد … يک بار از دل … و يک بار از دست... دلتنــگـم........
damla
تحمل کردن زیباست اگر قرار باشد روزی به تو برسم انتظار آسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببینم زندگی شیرین است اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم مشکلات حل می شود اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم اشک ها همه به لبخند تبدیل می شود اگر قرار باشد تو را یک بار . . . و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببینم خیال رفتن داری زندگیم می سوزد اگر بفهمم روزی از من دل گیر شده ای اما بدان دوستت دارم از پشت این همه فاصله از پشت این همه حرف دوستت دارم
damla
براي خواب معصومانه عشق كمك كن بستري از گل بسازيم براي كوچ شب هنگام وحشت كمك كن با تن هم پل بسازيم كمك كن سايبوني از ترانه براي خواب ابريشم بسازيم كمك كن تا كلام عاشقانه براي سقف شب مرحم بسازيم بذار قسمت كنيم تنهاييمون رو ميون سفره شب تو با من بذار بين من و تو دست هاي ما پلي باشه واسه از خود گذشتن تو رو ميشناسم اي شب گرد عاشق تو با اسم شب من اشنايي