damla
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است... بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است..
damla
حداقل اگر خیانت کردی و رفتی,,, آنقدر انسان باش که بگی خیانت کردم نگو تو بد بودی!!!
damla
چه سرد و سخت است این زمین بی هدف در این چهار راه خاکی گام بر می دارم به کدام سو می روم ؟ نمی دانم... در انتهای جاده سوم هجوم نور قلبم را می فشاردو گرمای آن نگرانم می کند این گرمی سردش مرا تا مرز جنون می کشاند چه سرد و سخت است این زمین حتی گرمایش نیز سوزش سرما را به همراه دارد شک دارم آیا گرمایش حقیقت دارد؟؟!
damla
خیلی ها نفرین میکنن … تلافی میکنن… اما نه … نفرین من … الهی اونی که دوستش داری تنهات نذاره … تلافی من …. میرم تا به اون برسی … سره راهت نباشم … راستی … قد من دوست داره …؟
damla
نگاه زبان مخصوصی است که احتیاج به ترجمه ندارد .
damla
ما در هیچ سرزمینی زندگی نمی کنیم ، منزل حقیقی ما قلب کسانیست که دوستشان داریم ، اگر عاشقانه زندگی کنیم جاودانه ایم .
damla
بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد: "اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد." * سخت طوفان زده روی دریاست ناشکیباست به دل قایق بان شب پر از حادثه.دهشت افزاست. * بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان نا شکیباتر بر می شود از او فریاد: "کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!"
damla
آينه ي خورشيد از آن اوج بلند شب رسيد از ره و آن آينه ي خرد شده شد پراكنده و در دامن افلاك نشست تشنه ام امشب ، اگر باز خيال لب تو خواب فرستد و از راه سرابم نبرد كاش از عمر شبي تا به سحر چون مهتاب شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد روح من در گرو زمزمه اي شيرين است من دگر نيستم ، اي خواب برو ، حلقه مزن اين سكوتي كه تو را مي طلبد نيست عميق وه كه غافل شده اي از دل غوغايي من مي رسد نغمه اي از دور به گوشم ، اي خواب مكن ، اين نعمه ي جادو را خاموش مكن زلف چون دوش ، رها تا به سر دوش مكن اي مه امروز پريشان ترم از دوش مكن در هياهوي شب غمزده با اختركان سيل از راه دراز آمده را همهمه اي ست برو اي خواب ، برو عيش مرا تيره مكن خاطرم دستخوش زير و بم زمزمه اي ست چشم بر دامن البرز سيه دوخته ام روح من منتظر آمدن مرغ شب است عشق در پنجه ي غم قلب مرا مي فشرد با تو اي خواب ، نبرد من و دل زينت سبب است مرغ شب آمد و در لانه ي تاريك خزيد نغمه اش را به دلم هديه كند بال نسيم آه ... بگذار كه داغ دل من تازه شود روح را نغمه ي همدرد فتوحي ست عظيم زندگي در چشم من شبهاي بي مهتاب را ماند شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را
damla
میترسم ... از اینکه یک روزی، ... یک جایی ... من و *تو* ... خیلی دور از هم ... در آغوش یک غریبه ...بیقرار هم باشیم ...!!!
damla
کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند بشکند درهم ، طلسم کهنه ی این باغ را شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت سرزمین سینه ها تا ناکجا را تر کند چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها شاید این باران که می بارد شما را تر کن
damla
از تنهایی می ترسم ، از این ترس است که می لرزم مرا پیوند کن روزی به عشق پاک معبودت که پایان یابد این ترسم که این لرزش سکون یابد تا حیات بیگانه با مرگ آشنا گردد .»
damla
وقتی قراره نباشی؛ Khatereh نساز. وقتی آدمِ موندن نیستی؛ خودت رو Masool نکن. مسئولیت توی ذهنه، ذهن...