damla
...تمام چراغ قرمزها را بی توجه رد میشوم ... اما وحشت دارم از همه ی خط قرمزها ..
damla
ديشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون..... فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون
damla
اگر می آیی به اندازه ی تمام دل تنگی ها باید بمانی باید محو شان کنی و بعد بروی (!) نه این که بیایی داغ ِ دل تنگی ها را تازه کنی بعد زود ، پشت کنی و بروی می فهمی ... /!؟
damla
وقتی بود قدرشو نمیدونستم ... حالا که رفته هر شب از دلتنگی به گوشیش زنگ میزنمو فقط اینو جمله ی تکراری رو میشنوم "مشترک مورد نظر شما دستگاه تلفن همراه خود را خاموش کرده است..."
damla
دلتنگــم، مثـل مــاه که بــدون نيمـه اش هر شــب لاغرتـر مـي شـود .
damla
دکمه ی شعرهایم را باز می کنم... دختری از افسردگی داشت جان می داد! مادری با خستگی هرشب فاحشه می شد باز! پسری دارد برای بار چندم برای دختری می میرد!! پدر از کارش برگشته و پشت به زنش می خوابد! ... ... دکمه ی شعرهایم را می بندم...!
damla
خطوط زندگی در كف دستانم زود به انتها می رسند زودتر از چروك های روی صورتم نیمه ی دردناكش اینجاست كه حرف هایم ناگفته می ماند نیمه ی زیبایش تو همیشه مرا جوان به خاطر خواهی آورد پنجره را باز كن پلك بزن پرنده ها پرواز می كنند اولین سكوت!
damla
در سراشيبي كه هر دم از پشت سنگي ميپرد بالا و حتي حجم لمس پلكها پيداست صريح معني اميال مگر اقبال! و وقتي بيثباتي ميگشايد هر قدم قفلي چه بيفكري اگر لبها براي ارزشي موهوم شياري را در اين راهي كه هر دم انتها در پشت هر سنگي است بنشاند * * * آن دم كه خواست حبّ علي از دلم رود اي خالق جهان به دمي جان من ستان
damla
دل من خستگیات خیلی زیاده میدونم دل من تنهاییات پرازسواله میدونم دل من خندیدنت فقط تو خوابه میدونم دل من آرزوهات نقش برابه میدونم دل من تحملت مثله یه كوهه میدونم دل من عاشقیات مثل جنونه میدونم دل من صبوری و كسی سراغت نمیاد دل من خسته ای و صدا ازت در نمیاد دل من امید تو فقط باید خدا باشه دل من تنهاییات باید پر از دعا باشه
damla
تورفتی در نگاه من شفق زد وشب سیلی به رخسار فلق زد دریغا دست بی رحم جدایی کتاب آشنایی را ورق زد تورا گفتم که ای آلوده درد چرا گلبرگ رخسارت شده زرد؟ به من گفتی که اندوه جدایی نمی دانی به روز من چه آورد
damla
با تو من بيگانه هستم بعد از اين * فکر کن ديوانه هستم بعد از اين قصر روياي مرا کردي خراب * کنج اين ويرانه هستم بعد از اين تو دلت با او، و من از راه دور* دور تو پروانه هستم بعد از اين هرکسي آمد به طعنه گفت و رفت * بي دل و جانانه هستم بعد از اين گفته بودم عشق يک افسانه است * من خودم افسانه هستم بعد از اين...
damla
روز را خورشید میسازد و روزگار را ما ما را قلب زنده نگه میدارد و قلب را عشق پس روزگار را عاشقانه بساز و عشق را عاقلانه
damla
مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم . . .
damla
در زنـدگی یـاد گرفتـم ... دوسـت شوم... بخـندم... گريـه كنم... گاهي بغـض كنم... ببخشـم... ولي اي كـاش يـاد ميگرفـتم كـه گاهـي فقـط گـاهي نيـز فرامـوش كنـم!!!!