damla
بعضی وقتها باید یقه ی احساست را بگیری با تموم قدرت سرش داد بزنی و بگی: تورو خدا بسه بسه دیگه تا حالا هرچی کشیدم از دست تو بود....
damla
مـُפـــبتِـــ زیآבے هــَمیشـﮧ آבم هـــآ رآ פֿـــرآبـــ مـے کـُنـــב گآهـے آבم هآ مـے رَونـــב نـﮧ بـرآے ایـטּ ڪـﮧ בلیلـے بـرآے مآنـבטּ نـבآرنـב לּـــﮧ... بلڪـﮧ آنقــــבر ڪوچـَڪنـב ڪـﮧפـــجم بآلــــآے مـُפـــبت تو رآ نــــבآرنـב او ڪـﮧ رفتــــלּـے است بگذآر بــــــرَوב... !
damla
با مدد گرفتن از عشق سعی داری از یه دره ی بزرگ که عقل برات ساخته عبور کنی . عشق برات یه پل میزنه از این سر تا اون سرِ دره ، حالا با عشقت میخوای از پل عبور کنی تو حرکت میکنی و میری . ولی وقتی که به نیمه ی راه میرسی ،میبینی تنها هستی ،بر میگردی وبه عقب نگاه میکنی ،عشقت هنوز پا رو پل نگذاشته ، تو راه رو تنها رفتی و به اون اعتماد کردی غافل از اینکه ممکنه اون جا بزنه و تو رو تو این راه تنها بذاره ، ازش میخوای که اون هم بیاد و با هم گذر کنید ولی اون میترسه ، میفهمی که اون عاشقت نبوده ،سعی میکنی برگردی ولی پلی که عشق برات ساخته بود دیگه مستحکم نیست ، کم کم متزلزل میشه ، کم کم فر و میریزه تو نمیتونی خودتو نجات بدی و تو به ته دره پرت میشی . وقتی به خودت میای میبینی که کمرت شکسته ، عشق تو یک طرفه بوده ، و عشق یک طرفه کمرت رو شکست
damla
چقدر دورتر از احســـآسـمـ ایستاده ای آنجا که تـــ ـو ایستاده ای صدای مرا هم نمی شنوی . . چه برسد به دلـــتنـگـی
damla
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟
نه
ابولی پارس
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 2 ساعت و 58 دقيقه قبلآره

13 سال و 2 ماه و 21 روز و 2 ساعت و 57 دقيقه قبلمن خیلی وقته اینجا عضوم
بیشتر از 2 سالی هست که عضوم
اوایل مثل پارس خوب بود اما الآن دیگه چرت شده
منم 2ساله اما دیر به دیر میام
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 2 ساعت و 55 دقيقه قبلپارس خیلی بهتره
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 2 ساعت و 52 دقيقه قبلخیلی...
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 2 ساعت و 50 دقيقه قبل