damla
نـــــــــــگران من نبــــــــــــاش من آنقدر امــروز و فرداهاي نيـامدن را ديده ام كه ديگـــر هيچ وعده ي بي ســــرانجامي خواب و خيـال آرزويم را آشفته نميـــــــــــــــكند.... حالا ياد گرفــــــته ام كه فـــراموشي دواي درد همـــــه ي نيامدن ها و نداشتـــــــن ها و نخواستن هاســـــــــــــت.... يـاد گرفته ام كه از هيچ لبـخندي خيــــــــــــال دوست داشتن بـــــــــــه سرم نزند يــــــــادگرفته ام كه بشنوم تا فردا... و به روي خـــــــــــودم نياورم كه فـــــــــــــــــــــرداها هــــــــــيچوقت نمي آينــــــــد..
damla
پسر سمبوسه فروش.... دیشب دلم سوخت برایت جوان در کنار گریه هایت گریه کردم یاد سمبوسه ات افتادم که در تیم ملی هستی و سمبوسه در گوشه خیابان می فروشی یاد پول های میلیاردی فوتبالیست ها افتادم که مدالی هم ندارند سعید این را بدان ما و ملت ایران طلا را برای تو میدانیم و تو زیبا ترین طلا را گرفتی و آن طلا قلب ملت ایران است... و باز یاد پول حلال سمبوسه فروشیت افتادم و در انتها از مسئولین میخواهیم جایزه 200 سکه طلا را به این دلاور بدهند..
damla
آنکه جاودانگی را بیازمود همه عمر از زندگی گفت و شعر زیستن سرود تاب دوری یاران نیاورد و به دیار عدم ره سپرد. گرنه مرگ را کی یارای درربودنش بود، اویی که قامتش بس فراتر از اندیشه مرگ بود.
damla
از بچه های خاندان((ایما)) هنوز کسی نیومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
damla
از بچه های خاندان کسی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
damla
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد. سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد و او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین
damla
دلبرا هر طرفی در طلبت رو کردم/ هر چه گل بود به عشق رخ تو بو کردم آفتابا به سر عاشق دل خسته بتاب/ تا نگویند که بیهوده هیاهو کردم
damla
مرا به دار آویختند تا نامت را از یاد ببرم اما چه ساده اند این ساده اندیشان که نمیدانند نام تو حک شده ی قلب من است
damla
کجا در آغوشت پر باز نکردم که تصویر نفس زدن*هام را در این تقویم نمی*بینم؟ ... حالا من مانده*ام بلیت*های باطله از سفری رویایی بوی تنت بر ورق ورق وجودم و صدات که التماسش می*کنم بر پوست دستم بنشيند. چرا پیداش نمی*کنم
damla
از بوسه های قلابی تلفنی خسته شدم... از بغل های محکم اس ام اسی... از عشق بازی های چت... از همه خسته ام... تو کنارم باش...!!! هوای تنت کا[!]ـــــــــــت..