damla
اگر یک سال چهار فصل دارد ، اگر یک سال زمستانی دارد ، تابستانی دارد ! بهار من که گذشت ، همه فصل هایم به رنگ خزان است !
damla
گناهم را نمیدانم، تقاصم را سبکتر کن، مرا این گونه آزردن، خدا را خوش نمیآید، مرا از غم رهایم کن، جوابی ده مرا یارا که این سان بودن و مردن، خدا را خوش نمیآید، بگو جانا گناهم چیست که اینگونه سزاوارم؟ که هر شب خون دل خوردن خدا را خوش نمیآید، دلی پر درد و آه دارم، که آن را غرور من بها دار زیر پا بردن خدا را خوش نمیآید...
damla
بوسه اسم است چون عمومی است بوسه فعل است چون هم لازم است هم متعدی بوسه حرف تعجب است چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مهبوت میکند بوسه ضمیر است چون از قید انسان خارج نیست بوسه حرف ربط است چون 2 نفر را به هم متصل میکند
damla
دیگر نمی بینی مرا، من از غریبستان چشمان تو خواهم رفت اینجا مرا تنگ است و سرد و سنگی است، چون گور! هر گز نمی مانم برای لحظه ای پیغامکی چون حمد و سوره، از لب خندانِ غافل از دلم! اینجا مرا له کرده اند شاید که حجم مشتهای خُردشان گردم! اینجا مرا جانیست.......
damla
گم میشوم بی تـــــــو ... در جنگل سکوت و تنهایی... آنگاه که از صدای هو هوی بـــــــاد می هراسم و در آن تاریکی مبهم بی تــــــــــــــو .... فانوسم میشکند ..
damla
اينجا در دنياي من گرگها هم افسردگي مفرط گرفته اند ، ديگر گوسفند نمي درند ، به ني چوپان دل مي سپارند و گريه مي کنند !ا
damla
هر روز ، "دلتنگی" را می بینم ! بَزک کرده ، با پوزخندی از کنارم میگذرد !! و یک مشت نمک بر زخم ِ دلم می پاشد ! حاشا به "معرفتش" ، سراغ ِ ما را هر روز میگیرد !!
damla
چه حسی داره تنهایی ، میونه این همه تن ها چه فرقی می کنه باشی ولی تنهاترین تنها نمی دونم که این دنیا ، چرا از رفتنم شاده نمی دونم که فردا هم ، دلی از من پره یاده؟ گناه من ، هنوزم هست ، میون این تن خاکی خدایا من خودم هستم ،منم اون مجرم و شاکی
damla
دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟ دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟ شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
damla
این روزها منم و منم و من ... و خدا ... و شادم به وسعت دنیا.... شکر... شکر... شکر..
damla
لحظه های بی تو بودن را لمس می کنم… تنهایی عمیقی خالی دستانم را پر کرده است… تنهای تنها! در جاده ای طولانی و بی مقصد بدون تو یا با تو…نمی دانم…. پوچ می شوم از نبودنت…. نمی توانی باور کنی که چگونه نگاهم از آوازهای خوش تهی شده است و چگونه دلم را با ورق پاره های خاطراتت خوش کرده ام….
damla
من در این تنگنا چه میکنم ... دنیا تو را بیهوده میبینم
damla
اگر توانستی (( نفهمی)) می توانی خوشبخت باشی !
damla
مــــن و تـــو ای همــه خـــوب! مـــن و تــــو ای همــه نـــــاز! کـــه چکـــد از نـــگهم بــــر نــگهت مـــوج نیـــاز همچـــو دو عقـــــربــه (گـاه شمـاری) هستیم روز و شب در پی هم در تک و تــاز پـــایمـــان بستـــــــــــه بـــه هـــم لــیـــــــک افــسوس، افـــسوس سرمان بر سر یک بــالیـن نـیست بستـر سینـه ام از پیکـر مـهتابـی تــو سخــــت خـــالـــی مـــانـــــدســـــت دست ایـن (گــاه شمــار) روی انگشـتری آغـــوشــم پیکــــر هــمچو بــرلیــان تــــــو را ننشـــانـده اســـت مــــن و تــــو ای همــــه عـــشق! هـــمچو دو عــقربــه یــک ساعــت پـــایـــمـــان بستــــه بهــــم لیــک یکــشب سرمــان بــر سر یــک بــالــین نــیست وه چــه لــذت بــخش است ظــهر ایـــن (گــاه شمــار) بـــــا همــه تـــاب و تبـش و از آن زیبـاتـــــر حـــالت نیمـــه شبش!
damla
مي بويم گيسوانت را ، تا فرشته ها حسودي كنند ! شانه ميزنم موهايت را ، تا حوري ها سرك بكشند از بهشت ، براي ِ تماشا... شعر مي گويم براي ِ تو ، تا كلمات كِيف كنند.. مست شوند.. بميرند ...