damla
تورابادیگری دیدم وگرم گفتگوبودی بااوآهسته می رفتی سروپا محو اوبودی نگاهت کردم بامن چوبیگانه نظرکردی شکستی عهد وپیمان راگنه کردی گنه کردی این بودآن وفایی راکه می گفتی این بودآن صفایی راکه می گفتی توخوداین چنین بودی چرا روزم سیه کردی
damla
توسط فید
حضور 120 عضو هیئت علمی دانشگاهها در طرح معرفت افزایی
damla
زبان مشتركي داريم با اين همه يكديگر را نمي فهميم ما بايد مثل غارنشين ها تنها به علامت دست هاي مان اكتفا مي كرديم آن وقت شايد هيچ سوء تفاهمي ميانمان جدايي نمي انداخت
damla
بعضی آدمها ... مثل مخرج کسر هستند ... هر چه سعی می کنند ... بزرگتر شوند ... در واقع ... کوچکتر میشوند ...!!!!!
damla
پوزخند ها ... پس مانده هایی هستند... از لبخند ها... که این روزها... به من نزدیک ترند...!!
damla
من از تو می مردم اما تو زندگانی من بودی تو با من می رفتی تو در من می خواندی وقتی که من خیابانها را ... بی هیچ مقصدی می پیمودم تو با من می رفتی تو در من می خواندی تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را به صبح پنجره دعوت می کردی ..
damla
خداحافظ... آخرین کلامی که از تو شنیدم و باز قصهی تلخ جاده و آن راه بلند... که تو را از خلوت من می ربود آسمان می گریست شیشه ها می گریستند و من مبهوت رفتنت در پس شیشه های مه آلود بغض دردناکم را بلعیدم دیوانه وار خندیدم و تو را بدرقه کردم...
damla
بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده... اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم باور نمیکنم اینک بی توام کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم... کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم در حسرت چشمهایت هستم ، چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ، هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت...
damla
چشمانم غرق در اشکهایم شده .... دیگر گذشت ، تو کار خودت را کردی ، دلم را شکستی و رفتی .... همه چیز گذشت و تمام شد ، این رویاهای من با تو بود که تباه شد... انگار دیگر روزی نمانده برای زندگی ، انگار دیگر دنیای من بن بست شده ، راهی ندارم برای فرار از غمهایم... این هم جرم من بود از اینکه برایت مثل دیگران ن...بودم، کسی بودم که عاشقانه تو را دوست داشت ،دلی داشتم که واقعا هوای تو را داشت .... دیگرگذشت ، حالا تو نیستی و من جا مانده ام ، تو رفته ای و من بدون تو تنها مانده ام ، تو نیستی و من اینجا سردرگم و بی قرار مانده ام.... فکر دل دادن و دلبستن را از سرم بیرون میکنم ، هر چه عشق و دوست داشتن است را از دلم دور میکنم،اگر از تنهایی بمیرم هم دلم را با هیچکس آشنا نمیکنم.... دیگر بس است ، تا کی باید دلم را بدهم و شکسته پس بگیرم، تا کی باید برای این و آن بمیرم؟
damla
صدای تو برایم، پراز ترانه های ناگفته و ناخوانده است. آنقدر این صدا را دوست دارم که اگر بغض در گلوی آسمان نشسته باشد، خواهم فهمید که در دل آسمان چیزهای بسیاری نهفته است. حال که فرصتی بدست آورده می خواهد آنها را بیان کند. آه که چقدر دوست دارم صدای دلنشینت را که آهسته با دست های نرم و لطیف بر پنجره ی خانه هامان کوبیده می شود! دوان دوان به سمت ما می آیی، تا مژده دهی که توانسته ای بعد از مدت ها دوباره ما را ببینی. آن قدر اشک شوق خواهی ریخت که کسی جلودار این اشک ها نیست. نمی دانم چرا هروقت هوایت را می کنم دلم می گیرد!
damla
منتظر نباش كه شبي بشنوي ،
از اين دلبستگي هاي ساده دل بريده ام !
كه عزيز باراني ام را ، در جاده اي جا گذاشتم !
يا در آسمان ،
به ستاره ي ديگري سلام كردم !
توقعي از تو ندارم !
اگر دوست نداري ،
در همان دامنه ي دور دريا بمان !
هر جور راحتي ! باران زده ي من !
همين سوسوي تو
از آن سوي پرده ي دوري
براي روشن كردن اتاق تنهاي ام كافي است !
من كه اين جا كاري نمي كنم !
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم !
همين !
اين كار هم كه نور نمي خواهد !
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي !
حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم ،
باران مي آيد !
صداي باران را مي شنوي ؟
damla
باز ای باران ببار بر تمام لحظه های بی بهار بر تمام لحظه های خشک خشک بر تمام لحظه های بی قرار باز ای باران ببار بر تمام پیکرم موی سرم بر تمام شعر های دفترم بر تمام واژه های انتظار باز ای باران ببار بر تمام صفحه های زندگیم بر طلوع اولین دلدادگیم بر تمام خاطرات تلخ و تار باز ای باران ببار غصه های صبح فردا را بشوی تشنگی ها خستگی ها را بشوی
damla
از آنجا که رهایی زنان تنها مختص به زنان نیست و آزادی بشر را تحت الشعاع قرار می دهد ، مردانی هستند که مسئله ی زنان را در دستور کار خود قرار داده اند، اما باید اذعان کرد تعداد آنان بسیار محدود بوده ! آنان میتوانند منافع زنان را به طرق دیگر و مکانی دیگر نماینده گی کنند. تشکل ویـژه ی زنان تنها محل و تنها امکانی است که زنان باید داشته باشند تا در آن متصدی منافعی باشند که مشخصا آنان را از برده گی میرهاند.! تنها امکانی که فراتر از اجبارهای جامعه ی مردسالار است ، دانش ساختن تشکل، روش حل تضادهای درون تشکل، توان و علم رهبری کردن سازمان است که با کمک زنان به این دانش دست می یابیم و به فرزایی روشن با آزادی میرسیم . تشکل زنان، از مهم ترین نیازهای زنان برای بیداری است !