damla
بیا آن کشتی را خودمان بسازیم و دور شویم.. آب دارد تمام قصه را پر میکند.. نوح من بشو..
damla
یک استکان چای داغ مهمان منی ، کنار پنجره بخار گرفته وقت تنهایی ات ، نوش جان! چای وفاداری من همیشه تازه دم است...
damla
آرام بخواب...!
گوسفندان را چوپانشان دارد می درد، به نام تو...!
آرام بخواب....!
((گرگ برای خودش شرافتی دارد))
حالا که انسان دردنده شده است...
damla
خوش به حال باد.. گونه هایت رالمس میکندوهیچکس از او نمیپرسدباتو چه نسبتی دارد.. ای کاش مراباد می افریدند... همانقدربخشنده و ازاد.. وکاش قبل از انسان بودنت تورابرگ درختی خلق میکردند.. عشق بازی برگ وباد را دیده ای؟؟؟ درهم میپیچند وعاشق تر میشوند... به خیالم نطفه ی سیب را به وقت عشقبازی برگ و بادبسته اند...
damla
ای نارفیق.. به کدامین گناه ناکرده.. تازیانه می زنی بر اعتمادم ؟ زیر پایم را زود خالی کردی… سلام پر مهرت را باور کنم ، یا پاشیدن زهر خیانتت را
damla
بی تو این عشق غریب است ، بهارم! برگرد این همه فاصله آید به چه کارم؟ برگرد آسمان خسته تر از من ، وَ من از رفتن تو پُرم از ابر ، که همواره ببارم ، برگرد سهمم از شعر ، فقط گریه شده ، ماه ِ غزل ! ها . . . دگر خاطره از خنده ندارم ، برگرد صبر بارانی من را که خزان دزدیده ست قدر این پنجره من تاب نیارم ، برگرد من ِ ققنوس صفت سوختم از تنهایی تا کجا شعله به دفتر بنگارم؟ برگرد بی تو اینجا قفسی تنگ تر از خاطره هاست بی تو این عشق غریب است ، بهارم! برگرد
damla
دوست داشتن امروزم ، دنباله ی ستاره ی چشمهایت است که در آسمان قلبم سالها پیش جا گذاشته بودی !
damla
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست
damla
آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ، دیگر اشک نریزم و درون خودم بسوزم اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم
damla
غریبه بی غریبه! حوصله ی لبهای نا آشنا را نـــــدارم... دیگر هیچ مزه ای دلچســـــب نخواهد بود چراکه من تمام حــــسّ چشایی ام را روی لبانش جا گذاشتم...
damla
مرد از راه چشم و زن از راه گوش به دام ميافتد .مرد به کرات عشق ميورزد ، اما کم . ولی زن به ندرت ،اما بسيار .مردها همواره ميخواهنداولين عشق يک زن باشند و زنها دوست دارن آخرين عشق يه مرد باشند.
damla
چه زیباست نوشتن وقتی می دانی او می خواند چه زیباست سرودن وقتی می دانی او می شنود و چه زیباست جنون وقتی می دانی او می بیند
damla
هر وقت خواستی بدونی کسی دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببینی اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشید بدون برات میمیره . اگه سرشو انداخت پایین و یه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو میمیره و اگر هم خندید بدون اصلا دوست نداره
damla
پازل دل یكی رو بهم زدن هنر نیست هر وقت با تیكه های شكسته دل یك نفر ، یك پازل جدید براش ساختی هنر كردی