damla
هنری که ندارم جز گلیم بافی تو پایت را دراز تر کن من ادمه اش را می بافم
damla
اگه بگن یه روز واسه زندگی کردن فرصت دارین اگه اعلام کنن دنیاداره تموم میشه تمام خطوط تلفن اشغال میشه واسه دوستت دارم گفتن ها یعنی در آخرین لحظات تازه به اون کسی که واقعا دوستش داریم ابراز علاقه میکنیم
damla
چه بیهوده انکار می کنم تو را خودم را ! دست هایت که مردن را منتظر می گذاشت و انگشتانم را به سراشیب سینه ات می کشاند! حالا چه طور بمانم؟ از هر طرف می آیم برگشته ای! و آن قدر از تو دورم که خواستن از توانستن! قرار نبود این باشم اما گذشته زخم وفاداریست با خارشی مدام! چه بیهوده انکار می کنم خودم را تو را تنهایی را !
damla
توسط فید
باخت مفتضحانه شوالیه الیزه/ اولاند پیروز نهایی انتخابات فرانسه شد
damla
توسط فید
گسترش روابط اقتصادي هند و ايران
damla
در چشم هايم غرق شو.... و هزار و يك بار به حرمت دقايق عشق پاكي كه برايت سپري كرده ام لبخند بزن به چشم هايم نگاه كن.....آثار اين چند سال عاشقيم...آنجاست!!!
damla
عشق حرف دروغی است که مجنون زد و رفت
damla
در شب کوچک من ، افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟ من غریبانه به این خوشبختی می نگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را می شنوی ؟ در شب اکنون چیزی می گذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است ابرها، همچون انبوه عزاداران لحظهء باریدن را گوئی منتظرند لحظه ای و پس از آن، هیچ. پشت این پنجره شب دارد می لرزد و زمین دارد باز می ماند از چرخش پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و تست ای سراپایت سبز
damla
به تو دستمیسايم و جهان را درمیيابم، به تو میانديشم و زمان را لمسمیکنم معلق و بیانتها عريان. میوزم، میبارم، میتابم. آسمانام ستارهگان و زمين، و گندم عطر آگینی که دانه می بندد رقصان در جانِ سبزِ خويش. از تو عبورمیکنم چنان که تُندری از شب.ــ میدرخشم و فرومیريزم
damla
دوش با ياد تو، ليك از تو جدا، تا دم صبح گريه كرديم من و شمع بتا تا دم صبح دور از جان تو اي دوست كه ديشب بي تو سنگ مي ريخت به ما ابر بلا تا دم صبح ياد آن شب كه به هم سلسله جنبان بودند شانه و دست من و باد صبا تا دم صبح بر سرم دوش زهجران تو كوكب مي ريخت شب جدا ، شمع جدا ، ديده جدا تا دم صبح نه همين دوش كه عمريست معلم شبها گريه كردم به خدايي خدا تا دم صبح
damla
در ميان گريه هايم همچو يک شمع مذابم در ميان آرزوها چون کويری در سرابم چشمه ايی خشکيده از امواج آبم من سرودی در گلو بگرفته از غم من چو فانوسی به طاق بيکسی ماوا گرفتم شمع بی نورم که در فانوس جانم جا گرفتم قوی تنهايم که در تنهايی خود رفته ام از ياد ياران دير سالیست مرغ غم در جان من خوش کرده منزل وای بر من وای بر دل