آروین
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم من می ترسم پس هستم این چنین می گذرد روز و روزگار من من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم
آروین
انسان ها همیشه "بت" می سازند ... بعضی با "سنگ و چوب"، عده ای با "باور هایشان" اولی ترسناک نیست ، چون با یک تبر در هم می شکند . ولی دومی بلایی است که هیچ جامعه ای از آن مصون نمانده است ...
آروین
چه حقیر و کوچک است آن که به خود مغرور است چرا که نمیداند بعد از بازی شطرنج شاه و سرباز همه در یک جعبه قرار می گیرن.
آروین
درد من،زخم تبر نیست که چون تیشه زند زخمِ کاریست که چون داس گل ازریشه زند دشت ِ گل پرورمن ،خسته از این بی داد است سالیانیست، که این درد براندیشه زند
آروین
آنکه تن اش را برای نان شب می فروشد ، به جرم فاحشگی سنگ اش می زنند ؛ ... سزای کسانی که ذهنشان را ارزان فروخته اند چیست ..
آروین
همواره نگهبان کیش یزدان باش، اما هیچ قومی را وادار مکن که از کیش تو پیروی کند و پیوسته به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیش که میل دارد پیروی کند.(کوروش کبیر)
آروین
ای کاش میشد گفت خدا دیگه منو دوست نداره چون الان به همون درجه رسیدم
آروین
خدا اونقدر دوسش دارم که گاهی به بودنش حسودیم میشه همه دنیاه اگه یه روز صداشو نشنوم میمیرم بهم کمک کن تو دوست داشتنش ثابت قدم باشم