فرهان آریانا
گاهی دلم برای پدر تنگ میشود .... تنها کلام دخترکی بر مزار عشق
فرهان آریانا
گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری(عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول میگذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند و همینطور در ادامه ... شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت. شاعراین چنین سرود:
فرهان آریانا
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست ....
فرهان آریانا
حنجره ام برنمیتابد ، فریاد اشک آلودم را ... کفارۀ گناهش خونابه ایست که فرو میخورد ...
فرهان آریانا
ایوان نجف عجب صفائی دارد ... حیدر بنگر چه بارگاهی دارد .....
فرهان آریانا
بعضیا آب ندیدن ، . و اگر نه ذاتا شنا گرند ....
فرهان آریانا
بعد از این شوق قفس دارم و بس ..!
فرهان آریانا
از من مخواه که دل کنم از دوست یا که عشق ........ جان میدهم برای دلبرو عالم فدای دوست!