كامياب
امشب میخوام یه خورده تو زندگیم تغییر ایجاد کنم: بشینم رو تلویزیون و کاناپه رو تماشا کنم.
كامياب
باران و تگرگ را به چشمم دیدم / افتادن برگ را به چشمم دیدم / در واهمه ی نبودن و بودن تو / من سختی مرگ را به چشمم دیدم . . .
كامياب
این روزها بد میگذرد... بد میگذرد وقتی ساعت ها کلمه زیرورو میکنم, و از خودم جز "تمام شدم" به چیز دیگری نمیرسم... بد میگذرد غریبی روبروی آینه... بد میگذرد این روزهای بی رویای دور از خاطره... بد میگذرد کنار این دلتنگی های مدام... بد میگذرد وقتی حرف تا پشت لب هایت بیاید و همانجا بماند... وقتی بغض, بی صدا بشکند اما نچکد... وقتی زود دلگیر شوی... وقتی هی صبوری کنی و صبوری... بد میگذرد وقتی هرچه توقع داشته باشی نشود... وقتی روزگار تند بگردد و تو از این گردش, جز سرگیجه نصیبت نشود... بد میگذرد زندگی بی رویا...
كامياب
کاش در بستر تنهایی تو پیکرم شمع گنه می افروخت ریشه ی زهد تو و حسرت من زین گنهکاری شیرین می سوخت
كامياب
با همتون قهر می کنم می رم یه جای دور عمرمو سر می کنم میرم به اونجایی که میگن شهر غمه اونجا همش مال منه جایی که فقط غصه و ماتمه قهر می کنم قهر می کنم با خودمم قهر می کنم توی جهنم می شینم کاری ندارم با کسی تنهای تنها می شینم شوخی ندارم با کسی اونجا می شینم تنهای تنها با همتون قهر می کنم
كامياب
به چه می اندیشی؟ نقطه ای دورادور هاله ای از فردا شاخه های تردید سایه هایی از نور چشمهایت اما، سخن از بوی نم و هق هق باران دارد و نشان می دهد از وسعت تنهایی تو یک دنیا
كامياب
دستم از همه جا کوتاه است، زندانی شده ام این گوشه دنیا ، دور از تو. تو دنیای من هستی ، خودت را از من دریغ نکن. بگو حرف هایی را که نگفتنش آزارت می دهد. غم هایت را بگو. نفرت هایت را بر سر من خالی کن. این تنها دلخوشی من است....
كامياب
چیزی شبیه این حرف ها....بی چاره من... بس که خراب می شوی روی احساسم کمرم خم مانده است...قامتم بی خود نیست که کوچک شده است...بس که مجبورش میکنم ساده شود ،آنقدر که از سادگی ناچار شود.....کمی مانده تا هیچ شود...کمی تا نا امید شود...
كامياب
آدم که شوی.... حوا نمی شوم!!!!! دل از دنیای انسانیت می کنم و سیب سرخی می شوم و گولت می زنم!
كامياب
روزی یک بار من و روزی هزار بار تو.....اینها قبول...حق من است اصلا قبول......روزی هزار بار تو قبول...روزی همیشه تو قبول...روزی سحر تو ،شام تو ،اینها قبول..اما قرار این نبود...بیچاره من....روزی یک بار هم من....
كامياب
نیلوفر و باران در تو بود خنجر و فریادی در من فواره و رؤیا در تو بود تالاب و سیاهی در من در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
كامياب
چه تلخ و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش کلاه بگذارد... این سرزمین را با عقل مصلحت اندیش ساخته اند. پس باید با عقل مصلحت اندیش در آن زیست. و چاره ایی دیگر پیدا نیست و من «چنین کردم» اما «چنین نبودم» و این دوگانگی مرا همواره دو نیمه می کرد