كامياب
اگــرروزی بـــه ســـراغ مــن مــی آیـــی نـــرم وآهــســتــه بـــیــا،مــبــاداتــرک بـــرداردچــیــنــی نـــازک تــــنــــــهایــی مــــن
كامياب
اي كاش هيچ وقت حّوا سيب را در بهشت نمي ديد
كامياب
بيرون شده از بهشت بابا، با سيب آورده به دنيا همهي ما را سيب محكوم شديم و عمرمان شد تبعيد ممنوع نشد –به لطف او- اينجا سيب
كامياب
درد کشیدم درد کشیدم رشد کردم از شوق حیاتی باز یافته سرخ شدم انتظار کشیدم انتظار روزی که سیب سرخ دستان بازیگوش حوا باشم یا لذت عشقبازی زیر تیغ تیز دندان های آدم نصیبم شود اما افسوس نمی دانستم سهم من تنها شهوت کرم حقیری است که داغ عاشقی را بر دلم خواهد گذاشت
كامياب
من از آیینه بیزارم که هر دم چهره ام را ناتوان تر می کند ترسیم و در قلبم نهال حسرت و افسوس می کارد من از پروانه بیزارم که بیهوده به گرد هر چراغ کهنه ای با عشق می چرخد من از دیوانه بیزارم که سنگش می زند هر کس ولیکن من خودم دیوانه ای هستم که بر گرد چراغ زندگی تا مرگ می چرخم ...
كامياب
هيچکس با من نيست !... مانده ام تا به چه انديشه کنم... مانده ام درقفس تنهايی... در قفس ميخوانم... چه غريبانه شبي ست... شب تنهايی من!...
كامياب
زندگی غفلت رنگین یک دقیقه ی حواست کاش هیچ وقت اون سیب رو نمی خوردی ما هم تو همون بهشت می موندیم خدا وقتی دید نمی تونه به اولین آدما اعتماد کنه تصمیمی دوباره گرفت.
كامياب
برایم سیگاری آتش بزن، میان لب هایم بگذار ، دور شو... من پر از باروتم...
كامياب
مرا از بهشت راندند به جرم لبخندی ، لبخندی در امتداد چشمانت گناهم سیب سرخ حوا نبود دلهره ایی بود از پس تپش قلبی عاشق شوقی بود سرشار از دلی هم بغض دریا ، دلی که هم رقص موج به صخره زد و هر شب صدای شکستنش آرام بخش ساحل شد هر طلوع سرشار از وسوسه دیدارم من بهشت را به رنگ چشمانت فروختم ، دیوار فاصله را بردار به قدر لبخندی در نگاه سرد دیوار آجری هم پرسه خاطراتم ،لبخندت را به من هدیه کن از پس پنجره غبار گرفته روزگار چشمانم را ببند دستانم را بگیر می خواهم به بهشت باز گردم
كامياب
امشب تمام عقایدم را خاک می کنم و به مهمانی هیچ کس نمی روم حتی اگر خدا هم در بزند در را برویش باز نمیکنم امشب حقیقت را پشت باغچه چال میکنم و .... ادم میشوم....
كامياب
واژه هایم را بارانی میکنی بی انکه خودت بدانی از کدامین حوا سراغ نگاهت را بگیرم در کدامین بهشت وقتی شعله های اتش تمامی سیب ها را سوزانده است