كامياب
سهم من این است سهم من ؛ آسمانی ست که آویختن پرده ای ؛ آن را از من می گیرد
كامياب
گفت : حتما می آیم ، منتظر باش . منتظر پای دیوار جیب هایم پر از آه و ای کاش باز هم بی خداحافظی رفت مثل هر بار کوچه و خلوت و باد کاسه ی اشکم از دستم افتاد یک دل پر زیر باران شرشر یک نفر رد شد و گفت : بادها بی خداحافظی میروند ابرها هم همینطور !
كامياب
چه سنگین گذشت عصر بارانی ام گویی نوازش نمی کرد، باران صورتم را گریه ام، فریادم، تنها سکوتی بود تا حرفهایم در بستری از بغض بخوابند
كامياب
كاش می دانستی .. كاش می خواستی كه بدانی ! چه می كشد این دل، وقتی كه غم، نگاه ِ معصومانه ات را به اشك می نشاند..
كامياب
گرچه سکوت بلندترین فریاد عالم است ولی گوشم دیگر طاقت فریادهای تو را ندارد کمی با من حرف بزن...
كامياب
روزهایی می اید که دیگر نمی توانی وانمود کنی داری زندگی می کنی ...
كامياب
دوستاي خوبم ممنون از همراهي همتون من برم 2ساعت ديگه بر ميگردم فعلا خداحافظ
كامياب
خوش بحالت تو سالهاست رفته ای و دل به زندگی دیگری داده ای من هنوز در همان نگاه اول ِتو جــــا مانده ام .....
كامياب
تورا یک دل سیر تماشا میکنم زيرا نمیدانم فردا چه روزیست شاید روزگار دگر بر وقف مراد ما نچرخد و انچه باشد آغاز شیون باشد و دوری حال که اینجایی بگذار یک دل سیر تماشایت کنم ....