كامياب
آهای شیرینی های حقیقی از بس که قند رویاهامو خوردم مرض قند گرفتم دارم میمیرم هنوزم میلی به ملاقاتم ندارید؟
كامياب
در هوای نبودنت دلم میلرزد میترسم به سرنوشت حباب ها دچار شوم نزدیکتر بیا بگذار به راه دلمان ادامه دهیم مقصد همان غار آدم و حواست میخواهم حوای قصه های عاشقانه ات شوم لطفا آدم غصه های دلتنگی من باش
كامياب
شبایی که برف میاد دوست دارم پنجره اتاقمو باز بذارم و برم زیر پتو اینجوری هم لذت سرما رو حس می کنم و هم لذت گرما رو در حالی که لذتش برام هیچ لذتی نداره اسم این وضعیتو میذارم : تنهایی
كامياب
جایی خودم را جا گذاشته ام. میون منطق و احساس. نه... گم شده ام. حالا نه از روی عقل تصمیم می گیرم. و نه احساسی مانده برای دهن کجی به عقل ! روند مسخره ای است. خاکستری.خنثی. بی تفاوت. چیزی آن ته توی وجودم یخ زده است به گمانم.
كامياب
جایی می خواهم برای زیس تن ...
كامياب
به جرم عاشقی محکوم به تحمل این دلتنگی هستم، منی که تا به حال جنایتی نکرده بودم اینک در بند و زنجیر فاصله ها گرفتارم. لحظه ای حتی در خواب به ملاقات من بیا ، شب و روزم یکی شده ، روزهایم تاریک و شبهایم قیامت شده اینجا که هستم تنها صدای تپش قلبم را میشنوم .
كامياب
روزهای بی تو می گذرند و من دست از پا درازتر چشمم را به انتظار فردایی که نخواهی رسید دوخته ام ...!
كامياب
ابرها، میان باریدن و نباریدن دودل بودند و در رویای خاکستری خود پرسه می زدند! منتظر باران بودم... چه فرقی می کرد؟!! گیرم باران هم نمی بارید منتطر بهانه بودم! . . . !
كامياب
مرا چه باک ز باران که گیسوان تو چتری گشوده اند مرا چه باک ز مرگ که بوسه های تو پیغام های قیامند بدرودهای تو تکرارهای سلامند
كامياب
روزهای بی تو می گذرند و من دست از پا درازتر چشمم را به انتظار فردایی که نخواهی رسید دوخته ام ...!
كامياب
تب و لرز کرده ام .... در تب اشتیاق دیدن تو می سوزم و از ترس پایان نیافتن این انتظار سرد بر خود می لرزم
كامياب
پرواز در آسمان مهر من می کنی ولی بر شاخسار عشق دیگری فرود می آیی تار و پود سپید جامه ات قیمت پروانگی من است. فراموش کرده ای ؟ مهم نیست سقوطت را که خواهم دید