كامياب
این چند روز....هوا آلوده نبود... خاطرات بودندند... که کمر به خفه کردن آدما بسته بودند...
كامياب
هر چی بوی تو رو می داد عوض کردم تو بگو با لحظه هام چه کنم؟؟
كامياب
فقط پلی بودم برای عبورت ... فکر تخریب من نباش ؛ به آخر که رسیدی ، دست تکان بده .. خودم فرو می ریزم ... !!!
كامياب
میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش می برم تا که در آن نقطه ی کور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکّه ی عشق ز این همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه ی امید محال می برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ...
كامياب
دوستان خوبم روز خوبي داشته باشيد تا شب خدا نگهدار
كامياب
ناگفته هایت که زیاد می شود می شود سکوت سکوت که مبسوط می شود می شود بغض بغض که سنگین می شود می شود اشک و اشک... می شود گریه!
كامياب
جای خلوتی بود وسط نیستی. گفتی:«هستم.»بی صدا تر از سکوت نگریستم.هیچ نبود. گفتم:«نیستی.»بلند تر از فریاد. از دور سایه های غریب سیاهی و عدم بود که می آمد و می رقصید. دلم ریخت. چه کنم با اینهمه نیستی باز گفتی:«هستم.» تسلیم شدم. با آن همه ظلمت.گفتم:«هستی.تو هستی.این من هستم که نیستم
كامياب
غلط» بودم اما .. « تو در من دویدی .. تو در من دریدی .. تو در من کشتی .. تو در من مردی .. تو در من متولد شدی » و من ..؟ من دیگر نیستم .. در تو غرق شدم ...خام شدم..پختم ...سرد شدم ..رها شدم.. بتاز .. بگو نیستی بگو غلطی غلطم .. غلطی که تو در آنی غلط تو خود تو تو
كامياب
آسمان بارانی و سقف اتاقم چک و چک چشم های خیس یعنی مغز من بارانی است رعد و برق و غرغر و طوفان و باد و اضطراب وضع بیرون و درونم ، بی گمان بحرانی است شب دراز و سرد و خیس و ساکت و محزون و تلخ ماه امشب ؛ پشت ابر تیره گون مهمانی است چشم هایم قرمزاز بی خوابی و سرخ از جنون ظاهرا در حالت بد ، رنگ ها شهوانی است ...
كامياب
کلمه ها هم دیگر به هم اعتماد ندارند از هم قافیه شدن می هراسند شعرهای بی قافیه ... شعرهای دنیای نو!
كامياب
روشهای کهنه آدم کشی را کنار بگذارید! برای کشتنم کافی ست... نگوید دوستت دارم... یا دیر بگوید... یا بد بگوید... آنوقت خودم میمیرم... بی دیه ... بی قصاص... زحمت نمیدهم!!!
كامياب
دست تو اگر بود دست من در جیبم نبود
كامياب
همین که هستی همین که لابه لای کلماتم نفس میکشی راه میروی در آغوشم میگیری همین که پناه واژه هایم شده ای همین که سایه ات هست همین که کلماتم از بی تویی یتیم نشده اند کافی ست برای یک عمر آرامش باش حتی همین قدر دور