كامياب
معشوق من چنان لطیف است که خود را به « بودن » نیالوده است که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود . . .
كامياب
اگر میخوانی میخواهم بگویم ستاره ها هم حسادت میکنند . میخواهم بدانی ستاره ها هم به اینکه جای کوچکی از قلبت را خانه کردم حسادت میکنند . وقتی با منی فرشته ها دستهایمان را میگیرند ، آن یکی را ببین چه زیبا به دورت چرخ میزند . آن یکی را ببین با سبدی از گل روی سرت عطر یاس میریزد . حق دارند حسادت کنند . حق دارند به مهربانی هایت حسادت کنند . ببین چطور دستم را گرفته ای ؟ انگار کودکی در آغوش من . انگار هنوز هم روزها را با طپشهای قلبت میشماری . انگار تا نگاهت میکنم صورت سفیدت سرخ میشود . من اینها را میبینم و عاشقت هستم .
كامياب
مدت هاست كه زنده به گورم كرده است همچون دختركان عصر جاهليت اين روزگار بي مروت! .... بگو آرام تر بجوند گوشت تنهايي ام را كرم هاي حريص خاطرات...
كامياب
زمانی کوه بودم حال دیگر آدم شدم می رسیم به هم؟؟؟
كامياب
پاشنههای بی هدف خش و خش ِ برگها سوز باد ِ سرد و تکنوازی ِ گاه به گاه ِِ کلاغها و تنهایی ِ من هیچکدام دلیل ِ مُبَرهَن ِ پائیز نیست آنچه حسّ ِ کلاغ را به یک سمفونی ِ حزین سوق میدهد و سیر ِ سوز ِ باد را ، جهت و برگها را پایمال پاشنهها میکند و مرا ، تنهای تنها تنها .. صدای اصطکاک ِ فاصلهایست که یک در میان ِ حرفهایت بگوش میرسد
كامياب
هرگاه احساس تنهایی کردی این حقیقت روبخاطر داشته باش یک نفر... یک جایی... درحال فکرکردن به توست
كامياب
تو مرا می فهمی من تو را می خواهم وهمین ساده ترین قصه یک انسان است تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی.
كامياب
خیالت راحت ! آب هم از آب تکان نخورده است فقط نمی دانم چرا کمی دلم تند می زند... اشکهایم می ریزد... و دستهایم می لرزد... اما اینها که مهم نیست فدای سرت دستانش را بگیر هماهنگ کن با او همه چیزت را نگاه هایت را، قدم هایت را، خواب و بیداریت را، خواستن و نخواستنت را، حتی نفس هایت را...آه...نفسهایت...
كامياب
شکوه های من بی صداتر از قلمی ست که با من می رقصد زندگی را درون رگ و پوستم تلقین می کنم ، نفس که نه ، شماره می کنم آمدن مرگ را دستانم را می گشایم ، در آغوش میگیرم خود را آه ، زمان درازیست که خود را دوست نداشته ام باور کنید باورهایم را دفن کرده ام . برای آمرزششان دعا کنید .
كامياب
خالی ام ز هر چه پر کند مرا ز هیچ ای سکون بی زمان، امان خالی ام ز خویش سایه های آسمان به روی بستر تنم می برد مرا به بیکران و میل رفتن از حضور می برد مرا ز دیگران تو مرا رها به خویش خوانده ای مرا ز من رهانده ای با توام گسسته از زمان نیمه ماند این لغات گنگ من سکوت می کنم مرا بخوان...
كامياب
بیا با هم بشماریم! سپیدی موهای تو بیشتر است... یا سیاهی روزگار من...؟؟
كامياب
دور از چشم ِ تو عرق كردهام داغي ِ بهشت را و لرزيدهام از سردي جهنم حالا ديگر باز ميكني دو چشم ِ قشنگت را ؟
كامياب
این شعر یک جا سیگاری است که مرا در آن خاموش کرده اند. این هم خاکسترش کمی رنگ خون دارد یک نفر مرا چون سیگاری بر لب گذاشته تا آخرین ذره دود کرده است...
كامياب
- میدونی ؟ - نه - خوش به حالت
كامياب
انسان هم می تونه دایره باشه هم یه خط راست. تو می خوای چی کار کنی؟ تا ابد دور خودت بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی؟