نغمـــــه ی دل
داشتم از عشق برایش می گفتم فکر کرد قصه است خوابش برد
نغمـــــه ی دل
دستهایم را تا ابرها بالا برده ای و ابرها را تا چشمهایم پایین عشق را در کجای دلم ..... پنهان کرده ای که : هیچ دستی به آن نمیرسد !
نغمـــــه ی دل
تو مغازه ی قلبم تنها گلی هستی که روش نوشتم دست نزنید ، فروشی نیست
نغمـــــه ی دل
هر نفس می رسد از سینه ام این ناله به گوش كه در این خانه دلی هست به هیچش مفروش چون به هیچش نفروشم ؟ كه به هیچش نخرند هركه بار غم یاری نكشیده ست به دوش
نغمـــــه ی دل
ناگفته هایم زیاد است ازمن می خواهی برایت همه را بگویم اما…اشتیاقت همان چند دقیقه است حرفها بوی اندوه دارد به کلام دوم نرسیده خسته می شوی و می روی مثل همه و من می مانم و... تنهایی نامهربانی بی همزبانی راستی تو حرفهایت را برای که می زنی؟
نغمـــــه ی دل
دلم استجابت دعایی را دل دل میکند که دیگران گاه محال؛ و گاه رویا می پـِندارندش.... مهربونی که از اینجا می گذری، واسه استجابت این دعا آمین بگو
نغمـــــه ی دل
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید .او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش .کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم. کودک گفت: می دانستم با او نسبت دارید
نغمـــــه ی دل
یه وقتایی دیگه حسش نیست غصه بخوری رسما” غصه تو رو میخوره
نغمـــــه ی دل
خستهتر از آنم که لیوانی چای آرامم کند آغوش گرم ترا میخواهم در جنگلی ناشناس وقتی که آسمان از لابهلای شاخهها سرک میکشد ...
نغمـــــه ی دل
از مترسکی سوال کردم : آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشدهای ؟ پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتی به یاد ماندنی است . پس من از کار خود راضی هستم . و هرگز از آن بیزار نمیشوم ! اندکی اندیشیدم و سپس گفتم . راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم! گفت : تو اشتباه می کنی! زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد . مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد !!!
نغمـــــه ی دل
تخم وفا و مهر درین کهنه کشتزار... آنگه عیان شود که بود موسم درو...!!!
نغمـــــه ی دل
همه گفتن:عشقت داره بهت خیانت می کنه!
گفتم:می دونم!
گفتن:این یعنی دوستت ندارهاااا!
گفتم: می دونم!
گفتن:احمق یه روز میذاره میره تنها میشی !
… گفتم:می دونم!
گفتند:پس چرا ولش نمی کنی..؟!
گفتم:این تنها چیزیه که نمی دونم
بازی با کلمات و دِل واژه ...
یک تلنگر هم کافی بود برای اینکه بشکنم به هر حال ممنون از مشتت . . .
سلام خوبي عزيزم
13 سال و 2 ماه و 11 روز و 14 ساعت و 13 دقيقه قبلمرسی که دنبالم کردی
12 سال و 11 ماه و 23 روز و 16 ساعت و 45 دقيقه قبل