خدایا تموم درد های دنیا رو بده بهم بده نمیگم کم نمیارما، میارم... ولی بازم میگم دمت گرم... ولی نزار باعث ناراحتی کسی بشم... خودت میدونی این برام سخت تر از هر چیزیه...
یکی بود یکی نبود، یه روز یه نیمایی @Jangal بود که داشت با وحید @VAHID میرفت مغازه(محل کار نیما) تو راه قرار میزارن که با بچه ها برن #مشهد ،وحید هم خیلی استقبال میکنه، بعد که میرسن مغازه مازیار هم میاد. بعد از چند دقیقه فرشاد @فرشاد و مصطفی هم میان ( دقیقا تو همون روز تموم دوستان نیما می خواستن جمع بشن مغازه) بعد از کلی صحبت موقع رفتن وحید و مازیار، نیما میگه آقا بیاید از الان تاریخ رو مشخص کنیم که کی بریم مثلا #30ام-تا35ام همین ماه... بعد از گفتن این حرف یه هو همه ی چشم ها شون درشت میشه بعضی ها می خوان شروع کنن به خندیداً.... یه هو نیما میگه #بـــــــــــابـــــــــا نمیگم که 5 روز بریم ،میگم بین #30ام-تا35ام حرکت کنیم ...بله دیگه اونوقت بود که همه شاخاشون در میاد و دارن رو زمین به خودشون میپیچن که تازه نیما 2زاریش میوفته.... وایـــــــــــــــــــــــــــــــــی
درخت که دلش پر میشود برگ هایش میریزد، هوای تو میکند دلش...می خواهد راحت تر با تو سخن بگوید... من که دلم میگیرد، زیر درخت مینشینم، که برگ هایش مرا بپوشانند و دیگر کسی مرا نبیند... و این راز #پاییزی من است...
تک تک لحظه ها را امروز به چشم دیدم... من و فکر آشفته و دست روی کیبرد... صدایی که باید آنگونه باشد که انگار نه انگار... نگاهی که باید بخواند و خوانده نشود... عجب روزی بود این روز پاییزی...
امتحانای ما تستیه؟... من که 80% امتحانام کامل تشریحیه... تازه تستی وحشت ناک تره... یه کتاب 1000 صفحه ای... خدا رو شکر مهندسی ها بیشتر تشریحی یا تستی تشریحیه
این برگ ها را میبینی؟ یکی دوستشان دارد، یکی متنفر است، یکی برگ را میبیند، یکی زمان را ...همه ی آنها به سادگی پذیرفتنی است... فقط این میماند که چرا من باید همه را با هم ببینم...
ممنونم مریم عزیز... مثل همیشه خیلی خیلی لطف داری دیگه...
14 سال و 3 ماه و 7 روز و 22 ساعت و 16 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 1 ساعت و 42 دقيقه قبل10 ماه قـــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــل
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 1 ساعت و 29 دقيقه قبلخیلی دوس دارم این ُ
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 1 ساعت و 20 دقيقه قبلمنم
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 1 ساعت و 18 دقيقه قبل