دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یادداشت های روزانه دنبالریا . . .
گاهی که گم می کنمت ؛ می بینم جایی در میان روز مرگی هایم ؛ خاک می خوری . . .

از روز هایتان بنویسید . . .

جزئیات گروه

شناسه 228
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 3691 پست
عضو 353 کاربر
طرفدار 40 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 78
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 62
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 29

کاربران گروه

(351 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

روزنوشت
شناسه‌: 228 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
گـلـپــری
گـلـپــری
توسط موبایل در روزنوشت

ب نظر داداشم ن تنها بايد دوشاخه منو از پريز برق كشيد، بلكه كل برق منطقه سكونتمون قطع كرد

گـلـپــری
گـلـپــری
توسط موبایل در روزنوشت

مثلن اينكه بعد از يك سال و ٦-٧ ماه سرما خوردم

✔   مــریم خانوم
✔ مــریم خانوم

من باید بــرم . . .

الهه
الهه

من مچکرم از کسی ک امروز نامه ش رو مادرم گذاشته بود رو میز خیاطیم... من مچکرم ک خوشحالم کرد و من خیلی خوشحال شدم اون لحظه. خیلی زیاد... برام خیلی ارزش داشت این نامه

این ارسال را بازنشر کرده است.
الهه
الهه

صبح ک از اونجا اومدم! حدود ساعت 1 , رفتم خونه. دم پله مادرم گفت: مادربزرگت مریض احوال ِ . میری پیشش نهار درست کنی؟ دلم سوخت رفتم. مادربزرگم که درو برام باز کرد رفتم آشپزخونه خیلی حالش بد بود. چند دقیقه ای نگذشته بود که رفتم سراغش دیدم افتاده رو زمین هذیون می گه. سکته ی مغزی ِ خفیف کرده بود. هیچکسیم خونه نبود شانس آوردیم ک من رفتم. وگرنه تا عصر ک کسی می رفت پیشش معلوم نبود چی میشد...

این ارسال را بازنشر کرده است.
الهه
الهه

خب امروز ب ترتیب روز متوسط / خیلی بد / بد / خوب / خیلی خوبی بوده برام تا الان ک اینجام! روز خیلی خیلی شلوغی بود امروز

عاطفه..!
عاطفه..!

29 ساعته که نخوابیدم... چشمام دیگه داره میره،یه سر ِ درس خوندم و امتحان دادم ):

ashkan_khan
ashkan_khan

داشتم فابلای اهنگامو چک میکردم رسیدم به فایل بانو هایده .....تا نیم ساعت داشتم با اهنگاش گریه میکردم ...........خداییش هنوز که هنوزه با گوش دادن به اهنگاش میری تو اوج احساس

°o.O پــاک30مــا O.o°
°o.O پــاک30مــا O.o°

2تا بافی پیدا کرده یه دونه شو داده به من میگه بیا ! : | : ))

آناهیتا
آناهیتا
توسط پیامک در روزنوشت

همیشه اون آقای بوری که جلو حافظیه هست،بهم میگه یه فال بخر.الان بی تفاوت از کارش رد شدم اما برگشتم و یه فال خریدم:عید است و آخر گل و یاران در انتظار،ساقی به روی شاه ببین ماه و می بیار

✔   مــریم خانوم
✔ مــریم خانوم

دیروز ک شیفت بودم , ی پسر ِ 27-28 ساله رو آوردن از , ک کرده بود , اونم با تیغ زده بود ب گردنش وحشتناک بود ! کلی خون ازش رفته بود و جالب اینجا بود ک مسئولین محترم زندان این بنده خدا رو با این وضعیت 2 ساعت بعدش تازه آوردن , با این وضعیت تمام رگ هاش کلابه بود , ب زور ازش رگ گرفتن و با بدبختی نگهش داشتیم , خدا خیلی بهش رحم کرد , خیلی . . . / امروز ک بهش سر زدم حالش بهتر بود .

این ارسال را بازنشر کرده است.
آناهیتا
آناهیتا

عصر می خوام برم خرید.اونم بازار انقلاب شیراز....یه بازارچه کوچک که من خیلی دوسش دارم...

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

در ... همه روزها هستند ....

°o.O پــاک30مــا O.o°
°o.O پــاک30مــا O.o°

بعضی روزها بدند، هیچ کاریشم نمیشه کرد، نباید جنگید، فقط باید بزاریم که بگذرند..که فردا -به قول برباد رفته- روز دیگری است

این ارسال را بازنشر کرده است.