یاورهمیشه مؤمن
هنوز در هیچ بودنی تعادل و در هیچ ماندنی تداوم ندیده ام همگان زود ترک می کنند زود هیچکس می شویم و تنها جا می مانیم ...
یاورهمیشه مؤمن
عشقش عطش داشت تمنا داشت حس مالکیت داشت تب خواستن داشت ولی اعجاز نداشت نگاهش هیچ رازی نداشت دستانش نیاز به لمس دستان دیگری نداشت فروخت به نگاهی دیگر نگاهش را این بود اعجاز هوس اعجاز هوس...
یاورهمیشه مؤمن
زندگی همین است هر خاطره ، غروبی دارد هر غروبی ، خاطره ای و ما جایی بینِ امید و انتظار ، چشم میکشیم تا روزگار مان بگذرد گاهی هم فرق نمیکند چگونه فقط بگذرد ....
یاورهمیشه مؤمن
کاش مردان حرمت مرد بودنشان را بدانند و زنان شوکت زن بودنشان را؛ کاش مردان همیشه مرد باشند ... و زنان همیشه زن ! آنگاه هر روز نه روز زن و نه روز مرد ... بلکه روز انسان ميشد !!!
یاورهمیشه مؤمن
شهر من اینجا نیست ! اینجا … آدم که نه! آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند! و جالب تر ! اینجا هر کسی هفتاد رنگ بازی میکند ... تا میزبان سیاهی دیگری باشد! شهر من اینجا نیست! اینجا … همه قار قار چهلمین کلاغ را دوست می دارند! و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد ! شهر من اینجا نیست ! اینجا … سبدهاشان پر است از ... تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند ! من به دنبال دیارم هستم شهر من اینجا نیست … شهر من گم شده است !!!
یاورهمیشه مؤمن
به روزگاری که "سلام" و "خداحافظ" فرقی با هم ندارند نه ماندنِ کسی حادثهٔ است نه رفتنِ کسی فاجعه نزدیک تر بیا دوست ندارم از این فاصله ، از "فاصله ها" صحبتی کنم
یاورهمیشه مؤمن
تو مثل یک جبهه هوای خانمان بر انداز از سیبیری هستی که قرار است سرد باشد پر ابهت باشد و شکست ناپذیر من مثل یک آفریقایی گرسنه که برایش فرقی نمیکند چه از آسمان ببارد التماس و انتظار تابستان - زمستان ندارد بانو ! رو به نابودی میروم رحمی بکن
یاورهمیشه مؤمن
دنبالِ ریشههایِ این غریب در هیچ کجایِ زندگی نباش کودکی من حتی محله هم نداشت !
یاورهمیشه مؤمن
روزِ خوبی است فردا عصر تو آخرین سیگارت را میکشی .برایِ آخرین بار فکرهایت را میکنی .آخرین نامه ی من را پاره می کنی .آخرین نامه ی خودت را مینویسی. آخرین نگاه را به این خانه میکنی .چمدانِ کوچکت را بر میداری هوا بارانی است و تو . . . .........نمیروی روز خوبی است فردا عصر ...