یاورهمیشه مؤمن
روزگار سگی روزهای تلخ روزهای سرد روزهای زرد روزهای بی آفتاب روزهای " مرگ ما به خانه ات برو ننه سرما " روزهای جدایی بی قراری انتظار روزهای " حتی اگر شده دیر هم بیا" روزهای غم روزهای گریه گریه نه ... هقهق روزهای قبولِ اینکه " تو هم باید بشکنی دل " روزهای افسردگی شب که میشه پر از دلمردگی روزهای دکتر و شفا خانه روز های" بی تو این خانه بی خانه" روزهای غربت روزهای خواب روزهای کابوسهای تار روزهایی که میگی " همه برید گم شید ... بهار تو هم نیا" روزگار سگی که زنجیر پاره کرده و میگه من سگم .. یا تو سگی ؟؟
یاورهمیشه مؤمن
همیشه گفته ام چه فرق میکند چقدر فاصله ، وقتی رفته باشی .... همیشه گفته ای رفتن همانقدر دلشوره دارد که ماندن همیشه گفته ام هیچکس برای هیچکس نبود همیشه گفته ای هیچکس برایِ هیچکس نماند ما هم ....
یاورهمیشه مؤمن
از سرزمینی میآمد که مردمانش دوستت دارم را با دوست داشتنیترین لهجهها میگفتند و دلی اگر میلرزید یا کنارِ عشق بود یا به راهِ عشق و هر بار که دلش میشکست ریسه میرفت میخندید بوسهای میداد و میگفت عاشقان چنین اند بی رحمانه میسوزند بی رحمانه تر میسازند ...
یاورهمیشه مؤمن
امروز زیاد کار دارم حاج رضا از مکه اومده باید پارچه ی خوش آمد گویی اش را درب منزلش بچسبانم.. اما قبل از آن پارچه ی سیاه همسایه اش را می چسبانم.. مگه خبر نداری؟؟!! پول عمل دختر هفت ساله ی خود را نداشتند.. طفلی آنقدر زجر کشید تا مرد.. بگذریم.. حاج رضا زیارتت قبول... سوغاتی چه آورده ای؟؟
یاورهمیشه مؤمن
باورم نمیشود نباشی نیایی نمانی بروی یا اگر میروی دوباره بر نگردی باورم نمیشود تنگِ غروب تنگِ هم کنارِ من سر در آغوش من روی پلّه .نشستنی نباشد میانِ چای خوردن ها پکهای سیگار گپ زدنی نباشد شانه به شانه ت شانه به شانه کوچه شانه به شانه باران دست در دستِ من قدم زدنی نباشد باورم نمیشود غروب باشد اذان مغرب باشد این خانه باشد این باغچه این حوض این کوچه باورم نمیشود من باشم تو نباشی و تمام شدنی برای من نباشد تو نباشی و مرگی برای من نباشد باورم نمیشود جز خالیِ این روز ها خالیِ این دنیا هیچ چیز باورم نمیشود ...
یاورهمیشه مؤمن
غیر از تو سه چیز کم دارم یک اتاق یک دیوار یک پاکت سیگار ... ...یاور همیشه مؤمن ، تو برو سفر سلامت غمِ من نخور که دوری ، برایِ من شده عادت ... آنهایی که میروند نه یاورند نه مؤمن ...!
یاورهمیشه مؤمن
افسانه ها را رهاكن! دوري و دوستي كدام است؟؟ فاصله هايند كه عشق را ميبلعند ... من اگر نباشم ...! ديگری جايم را پرميكند.... به همين سادگي!
یاورهمیشه مؤمن
میگوینـــــد خدا تنـــــهاست احساس خدایی میکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ...
یاورهمیشه مؤمن
نمی توانم شاعر باشم کسی که باران را دوست ندارد کسی که دلش از پاییز میگیرد کسی که با سیاهترین عینک به دیدار آفتاب میرود کسی که از قدم زدن ، تنها بودنش را دوست دارد کسی که در نوشتههایش فقط شب دارد نمی تواند شاعر باشد و نمیتوانم عاشق شوم کسی که عشق را در خواب میبیند عشق را از پشتِ دیوار میبیند کسی که مینویسد در عشقهای پنهانی شهوتی هست که در عریانیِ هیچ هوسی نمیگنجد چگونه عاشق میشود کسی که خود را رها ، رها تر ، رها ترین میبیند ؟ شاید نقّاش شدم گوشهای دور از آدمها بنشینم و برایشان ماه را بکشم و مهتاب را و بهار را و گلدانهای پر از گل و صورتهای پر خنده و آغوش های باز آری آغوش های باز دستهای مهربان و لبانی پر بوسه ...!
یاورهمیشه مؤمن
گریه نشانه ی ضعف نیست ، گاهی نشانه ی یک بخشش است گاهی یک فداکاری ، گاهی یک ظلم ، گاهی هم نمایانگر عظمت یک عشق . . .
یاورهمیشه مؤمن
عاشقم ... عاشق اون بالا سری... اون که تنها با ما پرید و هرزگی نکرد...
یاورهمیشه مؤمن
تو نیستی انگار هرگز نبوده ای چیزی مثل نبودن تو را بلعیده است چیزی مثل نبودن ...... و چیزی مثل یافتن یافتن ... یافتن ... و ندیدن گریبانِ بودنِ مرا گرفته است این خانه ، مدتی است که جز جایِ خالیِ تو و گریستنهای بی پایانِ من به خود چیزی ندیده تو حتی در قابِ عکسهایِ روی دیوار هم نیستی
یاورهمیشه مؤمن
کوچکتر که بودیم ایمانمان بزرگتر بود بادبادک میساختیم نمی ترسیدیم باد نباشد ...
یاورهمیشه مؤمن
نیاز جنسی . . . . . . . . . . . . . . . . این روزها عجیب احساس نیاز جنسی می کنم! حس نیاز به کسی از جنس انسانیت...