یاورهمیشه مؤمن
زهر خند باید زد در سرزمینِ دستهایِ سرگردان به تاراج میرود شکوهِ عشقهایِ ابدی. در این سیاره ی مطرود .عنقریب کوهها به هم برساند بسکه آدمها به هم نمیرسند ................................... تک تک ما سقوط "حقیقتِ عشق" ... و ... "عشقهای حقیقی" را به چشم میبینیم ... و دم نمیزنیم
یاورهمیشه مؤمن
بی اختیار مینویسم برای من همه چیز عمق دارد عمق آبیِ آسمان عمقِ دریایِ شمال عمقِ سبزیِ چمن عمقِ یک جنگل عمقِ دوستی عمقِ دوست داشتن عمقِ فتحِ یک قلب عمقِ رسیدن رسیدن بوسیدن بوئیدن عمقِ امنیت یک آغوش عمقِ نوشتن عمقِ بی اختیار نوشتن عمقِ برایِ تو از عشق نوشتن عاشقم باش دلم نمیخواهد روزی از عمقِ غفلت بنویسم ...#یاور-همیشه-مومن 4/5/91
یاورهمیشه مؤمن
آشناها میآیند با تو آشنا میشوند دستت را به دوستی میفشارند با تو آشناتر میشوند خودمانی تر ... آشناها با دوستان تو آشنا میشوند با نزدیکترین دوستانِ تو آشناتر میشوند خودمانی تر نزدیکترین دوستت را به آغوش می فشارند آشناها غریبه میشوند دستِ تو را برایِ بار آخر می فشارند با نزدیکترین دوستِ تو برای همیشه میروند ....#یاور-همیشه-مؤمن...4/5/91
یاورهمیشه مؤمن
در سوگ شاملو عزیز زیاد نباید نوشت باید گریست .#شاملو مردی بود که میدانست کجای مرزها ایستاده حق داشت که از این برهوت خسته شود.....یاور همیشه مومن 3/5/91
یاورهمیشه مؤمن
دو خطِ کوتاه به یادِ استاد و به عشقِ او ----------- بانو با تاریخِ من در آمیز که من از مرد این روزگار بودن سخت خسته ام . .
یاورهمیشه مؤمن
یقین دارم ما روزی پروانه می شویم بگذار روزگار هر چه میخواهد پیله کند....
یاورهمیشه مؤمن
روز ها هفته ها سالهاست که نیستی و من هنوز فکر میکنم هنوز دیر نیست ...!
یاورهمیشه مؤمن
یک وقت هایی تو رانندگی ، یکدفعه به خودت میآیی که مسیری طولانی رو راندی بدون اینکه متوجه اطرافت بوده باشی ، متوجه زمان یا اتفاقاتی که توی راه افتاده بوده باشی. زندگی هم همینه.یک دفعه به خودت میآیی و نمیدونی یک سری آدمها از کجا آمدن توی زندگیت ، برایِ چی آمدن و اصلا برایِ چی رفتن . یادت باشه، تو رانندگی عادت حواست رو از مسیرت پرت میکنه، توی زندگی اعتمادِ بیش از حد .....یاور همیشه مومن 2/5/91
یاورهمیشه مؤمن
روزهای عجیبی را میگذرانم دلم آغوش نمیخواهد آغوشهای دروغین آغوشهای موقتی آغوشهای خیالی فکر کردن به آغوش کسی که نیست یعنی خیانت به احساس یعنی دروغ گویی به غرایز انسانی آیینهها را نمی خواهم درگیر خودت که باشی هیچ چیزی تو را یادِ خودت نمیاندازد غریبهها دیدن ندارند روزهای عجیبی است در حجمِ بی انتهایِ تنهاییهایم میخواهم هنوز تنهاتر از این باشم . (یاورهمیشه مومن)
یاورهمیشه مؤمن
یوقتایی فکرشو که میکنم میگم غرور به وقتش خیلی خوبه ...جدا" یخورده بیشتر فکر میکنم میگم اصن در حد وحدود منم نیستن ...اره دوستان غرور همیشه بد نیست
یاورهمیشه مؤمن
زیرِ پای من یک چاه دهان باز میکند که میگوید بیـا ... بیــــــــــا ... بیــــــــــــــــا و آدمهای سفید پوشِ دور تختم که میگویند از دست رفت ... دیوانـــــــــــــــــه برو از این خانـــــــــــــــه ...!!!
یاورهمیشه مؤمن
یک اتاق یک تخت یک بغل یک نفر سهمِ ما از زندگی تجردی ست که ریشه در تشنجِ دستها دارد ما چیزی نیستیم جز دیوانگانی که به دردِ خود خنده میکنند و به روزگارِ دیگران گریه ما عاشقانِ سرخورده از کذبِ قلبهای متمدن خسته از بیگانگی بستر ها خسته از بسترهای بیگانه تن به تاریکی و تنهایی و دود داده ایم ما تک خوابههایی که باور کرده ایم با دو خط شعر از مردگان فاصله میگیریم سهمِ ما از زندگی یک اتاق یک تخت یک بغل بیشتر نیست ...!
یاورهمیشه مؤمن
گفت مسلمانی ؟؟ گفتم مومنم گفت نماز ؟؟ گفتم رازیست برای خودش گفت سجّاده ات ؟؟ گفتم سر به مهر دل گفت قبله ات گفتم رو به خدای خودم گفت کفر میگویی یا که مجنونی ؟؟ گفتم اگر عاشقی کفر است ... دیوانه کافرم من..