من علیرضا هستم
از مــن پرسید: تومال منی؟ گفتم: آره، مال خودخودتم، هرکاری دلت می خواهد باهام بکن. پرسید: هـــر کاری؟ گفتم اره... و او مــــــــــــــــــــــــــــــرا تنهــــــــــــــــــــــــــا گذاشت و رفت ...
من علیرضا هستم
دلتنگ شدن! حس نبودن کسي ست، که تمام وجودت يکباره تمنايِ بودنش را مي کند ...!!
من علیرضا هستم
مرا دوست بدار................
من علیرضا هستم
گیجیِ ثانیه ها ضربِ آهنگِ قدم های تو را بر سرم می کوبد
من علیرضا هستم
لبخند هدیه کن ...تا اخم می کنی، دنیایِ واژه گانِ مرا آب می برد
من علیرضا هستم
"حال" ام خوب است با تو............... اما "گذشته" ام بدجور درد میکند
من علیرضا هستم
روز هاست از سقف لحظه هایم یاد تو چکه می کند اگر باران بند بیاید از این خانه می روم ....
مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیــار دوست می داشت
14 سال و 11 ماه و 21 روز و 1 دقيقه قبلدخترک به بیماری سختی مبتلا شد
پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره بدست بیاورد، هرچه پول داشت برای درمان او خرج کرد
ولی بیماری جان دخترک را گرفت و او مرد...
پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد. با هیچکس صحبت نمی کرد
سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را به زندگی عادی برگردانند
ولی موفق نشدند. شبی پدر رویای عجیبی دید، دید که در بهشت است
و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند
همه فرشته های کوچک در حال شادی بودنند .
هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود
مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است، همان دختر خودش است
پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد
از او پرسید : دلبندم، چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترک به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن می شود، اشکهای تو آن را خاموش می کند و
هر وقت تو دلتنگ می شوی، من هم غمگین می شوم هر وقت تو گوشه گیر می شوی من نیز گوشه
گیر می شوم نمی توانم همانند بقیه شاد باشم .
پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پرید.
اشکهایش را پاک کرد، ناراحتی و غم را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت.

14 سال و 11 ماه و 20 روز و 23 ساعت و 50 دقيقه قبل
14 سال و 11 ماه و 20 روز و 23 ساعت و 50 دقيقه قبل