من علیرضا هستم
آرام باش عزیز من آرام باش دوباره سر از آب بیرون می آوریم و تلألو آفتاب را می بینیم زیر بوته ای از برف که این دفعه درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود.
من علیرضا هستم
خود را در آینه نمی شناسم ! از خوف قیافه ی در هم ور هم من "بسم الله" بر زبان جاری می کند ....آینه...
من علیرضا هستم
خانه را خاکستر می کنند خانه را روی سرم خراب می کنند موشک های کاغذی وقتی "تا" هایشان را باز می کنم و میبینم این ها همه نامه های ارسال نشده ی منند که امروز بازیچه ی کودکان این خانه شده ...
من علیرضا هستم
قسم به نغمه ی باران بمان بهانه ی من بدون توتپش آفتاب کم رنگ است به هرکجاکه روی هرزمان وهرلحظه دلم همیشه برای توتنگ است
من علیرضا هستم
ديگر دلم از دست رفته است. نخ تسبيح دلم باز شده و همه دانهها پراکندهاند. دير يا زود صدای باريدن آنها را بر بام خانه حس میکنی و پس از آن همانند يک تگرگ تند بهاری فقط میبينی که کمی آب بر روی زمین مانده است و ديگر هيچ. بعد میتوانی به همه بگويی که: بر بام خانه من بارانی از جنس دل باريد و من با آن که صدای باريدن آن را شنيدم صبر کردم تا پس از آن فقط نمناکی بر جای مانده از آن را ببينم و به خود بگويم که عجب فقط بر روی خانه من باريده است!
من علیرضا هستم
میبینی؟نام تو چلچراغ اين شبهاي خاموش دلواپسي ام است...تا کی سنگینی این بغض را بر سینه ام تحمل کنم ؟؟؟
من علیرضا هستم
روي شعرم ستاره مي بارد در سكوت سپيد كاغذ ها.....
من علیرضا هستم
امروز اومدم قسم بخورم به ذات پاك عشق و دوست داشتن و آفريننده بزرگش كه تا ابد اين دردو به قلبم خواهم سپرد حتي اگه كسي نباشه تا منو ببينه و منو بخواد... امروز مي خوام به تموم كساني كه فكر مي كنن ممكنه رفتني باشم بگم هستم... هستم با اقتدار به ياد روزهايي كه بودي و اينو ميگفتي...!! من امروز مينويسم...شايد هرچي دلتون بخواد اسمشو ميذاريد...تعهد...قولنامه...يه خاطره يا هرچي... خودم اسم اين نوشتارو ميذارم يادنامه تا به ياد كسي كه دوسش دارم بندازم كه هميشه ... هميشه ... هميشه... خواهم موند حتي اگه نباشه... حتي اگه از من جدا شه...حتي اگه نخواد نامي حتي از خودش به جا بذاره...
من علیرضا هستم
هرگز به ديگران اجازه نده قلم خودخواهى دست گيرند، دفتر سرنوشتت را ورق زنندخاطراتت را پاک کنند و در پايانش بنويسند، قسمت ن ب و د ...
من علیرضا هستم
امروز روز من است و من تمام دلتنگیهایم را به جای تو در آغوش می کشم چقدر جایت میان بازوانم خالیست
من علیرضا هستم
می دونی تلخ ترین اتفاق چیه؟ تو بخوای... اونم بخواد... ولی سرنوشت نخواد!!
من علیرضا هستم
چقدر زود گذشت.... یه وقتایی واسه دل خودم...و یه موقع هایی هم :....نوشتم تا یکی بخونه یکی.. آره یکی و حالا....... شاید نتونم همه ی غم های دنیا رو از بین ببرم اما میخوام دست کم با نوشتنم , غم ها رو سبک کنم و دل انسانها رو به هم نزدیک...