vahid
دیشب از دلتنگیت بغضی گلویم را شکست گریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشست من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست . . .
vahid
عمر من در عشق خوبان سر رسید موی من از ناز خوبان شدسفید ناز کردن بر من از دیوانگیست صید من چون صید مرغ خانگیست من چه دارم کز تو پنهانش کنم جان تقاضا کن که قربانت کنم
vahid
تنهاییم را به گردن هیچکس نمی اندازم گردن هیچکس تاب این همه سنگینی را ندارد !