Kuzey
آدمـهایِ تمام شده را دیگر از نو شروع نکن نـه آنها مثل قبل خواهند بود... نه تـو... نه حتی رابـطه تان...
Kuzey
دلت که تنگ یک نفر باشد ، خود خدا هم بیاید تا خوش بگذرد و لحظه ای فراموش کنی فایده ندارد ... تو دلت تنگ است! دلت برای همان یک نفر تنگ است … تا نیاید تا نباشد هیچ چیز درست نمی شود …!
Kuzey
دلـــــــــــتنگی یعنی پاک کردن مسیج هایی که یه روزی برات یه دنیا معنی داشته ...خیلی سخته!! خیـــــــــــــــــــــــ لی........
Kuzey
به بعضی ها هــم باید با متانت خاصی گفت : لطفا یه دهــن برامـون خفه شـو …
Kuzey
از خدا پرسیدمــ:خدایا چطور میــ توانـ بهتر زندگیــ کرد؟ خدا جوابــ داد :گذشته اتــ را بدونــ هیچــ تاسفیــ بپذیر، با اعتماد زمانــ حال اتــ را بگذرانــ و بدونــ ترســ برایــ آیندهــ آمادهــ شو ایمانـــ را نگهدار و ترســـ را به گوشه ایـ انداز . شک هایتــ را باور نکنــ و هیچگاهــ بهـ باورهایتــ شکـ نکنـ. زندگیــ شگفتــ انگیز استــ فقط اگربدانید کهــ چطور زندگیــ کنــید مهمــ اینــ نیستــ که قشنگــ باشیــ ، قشنگـ اینــ استـ کهـ مهمـ باشیــ حتیــ برایــ یکــ نفر مهمــ نیستــ شیر باشیــ یا آهو مهمــ اینــ استــ با تمامــ توانــ شروعــ به دویدنــ کنیــ کوچکـــــ باشـــ و عاشقـــ.. کهـ عشقـــ میــ داند آئینــ بزرگــ کردنتــ را بگذارعشقــ خاصیتــ تو باشد نه رابطهــ خاصـــ تو باکسیــ موفقیتــ پیشـــ رفتنـــ استــ نه بهـ نقطه یــ پایانـــ رسیدنــــ فرقِیـــ نمیــ کند گودالـــ آبــ کوچکیـــ باشیــــ یا دریایــــ بیکرانــــ… زلالــــ که باشیَــــ، آسمانــــ در توستــــ …نلسون ماندلا…
Kuzey
آنهايي كه هميشه بودند، هرگز نبودند او كه هرگز نبود، هميشه بود هميشه و در تمام لحظهها به او كه تمام دقايق عمرم را عطرآگين كرد آنچنان كه بعد از ساليان دراز هنوز از شميم خوش آن لحظهها سرشارم و رد پايش هنوز در خوابهاي هر شب من….
Kuzey
تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام دردِ یک اتفاق که شاید با اتقا قِ تـو دردش متفاوت باشد ویرانم می کند من از دست رفته ام ، شکسته ام می فهمی ؟ به انتهایِ بودنم رسیده ام ؛ اما اشک نمی ریزم پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند
Kuzey
معبودا به بزرگی آنچه داده ای آگاهم کن تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند . . .
Kuzey
هر روز بر روی دلــــم می نویسم: ” عاشــــقی تا اطلاع ثانــوی ممنــــــــوع ” به رویـــــای با تـــــو بودن که می رسم دیــــگر بـــــار دلـــــم می لـــــرزد …
Kuzey
تـــ ــو اگــر می دانســـتی که چه زخمـــ ــ ـــی دارد خنجـــــر از دســت رفیقـــ ـــ ــــان خــوردن از مـــن خســته نمــــی پرسیــــدیــــــــــ کــه چـــــرا تنهـــــ ـــ ــــــایــی؟!