Kuzey
دنیا… چه قد اینجا برام دلگیره.. خدا از خودم خسته ام.. چه قد دنیا کوچیکه.. دنیا به اندازه ی یک کف دست است.. و من کودکی بی دست.. دیگر نمیتوانم دنیا را با دستم اندازه بگیرم.. باید از دلم استفاده کنم..
Kuzey
خدا لعنت کنه کسی رو که قصه ها رو با یکی بود یکی نبود شروع کرد !! آخه بی انصاف چی ازت کم میشد بگی هر دو بودند ؟؟ !!
Kuzey
همیشـــه نمــی شود زد به بــی خیـــالــی و گفــــت : تنهــــا آمده ام ؛ تنهـــا مـــیروم ... یک وقـــت هــایــی ! شایـــد حتـــی برای ساعتـــی یا دقیــقه ای ؛ کم مــی آوری ... دل وامانـــده ات یــک نفـــر را مـــی خواهــد ! که عاشقانه دوسش داری ... !!!
Kuzey
بعضی چیزها را " باید " بنویسم نه برای اینکه همه " بخونن " و بگن " عالیه " برای اینکه " خفه نشم " همین!!
Kuzey
شب تو اتاق تو تاریکی منتظر روشن شدن چراغ گوشیت باشی ... یهو چراغش روشن شه ... قلبت بتپه .... تاپ ... تاپ ... تاپ... میری برش میداری ... یعنی اونه ؟؟ رو صفحه میبینی ... قلبت میشکنه ... Battery Low ... وقتی کسی نباشه قلبت رو شارژ کنه ... چه فرقی میکنه ... گوشیت خاموش میشه ... آروم رو تختت کز میکنی ... وتا خود صبح به خودتو بدبختیهات بد بیراه میگی ...!!! آره اینجوریه!!!!!!!!!
Kuzey
میبخشم کسانی را که هرچه خواستند با من ، با دلم ، با احساسم کردند و مرا در دوردست های خودم تنها گذاردند و من امروز به پایان خودم نزدیکم …
Kuzey
دوست می دارمـش … امـّـا … می تـرسم بـگویــم و بگـویـد : ” مرسـی !! ” یــا بگویـد بـه این دلـیـل و آن دلـیـل دوسـتـم نـدارد … یــا چـه می دانـم … مثـل خیـلیـهـا بگـویـد لیـاقـتـم بـیـشـتـر از این حرفـهاسـت … می تـرسـم از اینــکـه هـرچـیـزی بـگویـد جُـز : ” مــَــن هـم دوسـتت دارم … ”
Kuzey
مردان هم قلب دارن… فقط صدایش، یواش تر از صدای قلب یک زن است! مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند! شاید ندیده باشی؛ اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند! هر وقت زن بودنت را میبینم؛ سینه ام را به جلو میدهم،صدایم را کلفت تر میکنم… تا مبادا… لرزش دست هایم را ببینی ! مرد که باشی … دوست داری … از نگاه یک زن مرد باشی …! نه بخاطر زورِ بازوها ! مثل تو دلتنگ میشوم … ولی گریه نمیکنم! بچه میشوم … بهانه میگیرم… تو این هارا خوب میدانی! تمام آرزویم این است که سر روی پاهایت بگذارم،تا موهایم را نوازش کنی … دوست دارم بدنت را بو کنم…عاشق بویِ موهایت هستم! من بیشتر از تو به آغوش نیاز دارم … چون وقت تنهاییم،خاطره ی تو مرا امیدوار میکند به همه ی دنیا! تا برای خوشبختیت … لبخندت … آرامشت … تلاش کنم! من مرد بودنم را مدیون زن بودنت هستم! فقط تو این هارو میفهمی … با زن بودنت !
Kuzey
چقدر خوشحآل بود شیطآن…! وقتی سیب رآ چیدم..! گمآن میکرد فریب دآده است مرآ…! نمی دآنست تو پرسیده بودی ..؟! مرآ بیشتر دوس داری یآ ماندن در بهشت رآ ….
Kuzey
اینجـــآ زَمیـــن اَســـتــ رَســمــِ آدمهــآیَشــ عَجیــبــ اَســتــ اینجــآ گـُـم کــه بِشـَـوی بـِـه جــآی اینــکه دُنبــآلتــ بِگـَـردَند فرآموشـَـتــ می کُننـَـد عآشـِـق کــه بِشـَـوی بــه جــآی اینــکه دَرکــَتــ کُنــند مُتَهَمَــتــ می کُننــَد فَرهَنــگــِ لُغــتــِ اینجــآ چیــزی از عِشــــــق و اِحســــــآس وغــُــــرور سـَـرَش نِمی شـَـوَد زیــآد کــه خــوبــ بآشــی زیــآدی می شـَـوی زیــآد کــه دَمِ دَســتــ بآشــی تِکــــــرآری می شـَـوی زیــآد کــه بِخَنــدی بَرچَســبـِـ دیوآنـِـگی میخـُـوری و زیــآد کــه اَشــکــ بِریــزی… عآشــِــــقی..!! اینجــآ بآیــد فـَـقـَــــــط … بــرآی دیگــرآن نَـفــَــــس بِکِشــی
Kuzey
خدایا … من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشم هایش را می بندد و می گوید من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف می زند گاهی بد جنس می شود البته گاهی هم خود خواه حالا یادت آمد من کی هستم خدایا می خواهم آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم منم بنده ی تو…
Kuzey
نه تو می مــانی و نه انــدوه و نه هیچیـــــک از مردم ایــــن آبادی… به حباب نگـــــران لب یک رود قســــم، و به کوتاهــــی آن لحظه شـــــادی که گذشت، غصــــه هم می گــــذرد، آنچنــــانی که فقط خاطــــره ای خواهـــد ماند… لحظه ها عریاننــــد. به تن لحظـــه خود، جامه انــدوه مپوشان هرگــــز “سهراب سپهری”