Shahdad
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
Shahdad
گاهی که نگاهی به اطراف می کنم دیوانه می شوم از نگاه هایی که هیچکدام شبیه به نگاه تو نیست بغض می کنم چشمانم را می بندم و به یاد نگاه های عاشقانه ات قطره اشکی را روانه ی گونه های خشکیده ام می کنم...!!
Shahdad
فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردی گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی. چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور..................
Shahdad
قسم نخورده بودی ولی باور می کردم وقتی که گفتی میرم دوباره بر می گردم یه شب توو خواب دیدمت چه راز و چه نیازی حتی تو خواب گرفتی عشق منو به بازی بزن این ساز تا بغض کهنه وا شه تا این اشکهای سر گردون رها شه بزن این ساز رو برگردون تو از من نبینی کی اسیر غصه ها شه خدایا بغض کهنه سینه سوزه اسیر این غم و اون کینه دوزه نرید این کیسه عشق نپرسید کی در این شهر غربت پینه دوزه بزن این ساز که چشمام اشک و خونه یه دنیا غم توو سینست کی می دونه
Shahdad
پیداست هنوز شقایق نشدی زندانی زندان دقایق نشدی وقتی که مرا از دل خود می رانی یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی زرد است که لبریز حقایق شده است است که با درد موافق شده است تلخ عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی پاییز بهاریست که عاشق شده است
Shahdad
شاید الان بتونی کسی رو بپیچونی و پیش خودت ذوق مرگ شی و حال کنی, اما زمین گِرده عزیزم, در جــــریان باش!!!!
Shahdad
زيــر دوش به کـاشــي هاي حمـوم خـيره مي شـي، غـذاتو سـرد مي خـوري، نـاهـارها نـصفه شـب، صبــح ها؛ شـــام! لبـاس هـات يـه جـوريه انگـار بـهت نمـيان سـاعـت ها به يـه آهنـگ تکـراري گـوش مـي کنـي و هيـچ وقـت آهنـگـو حـفظ نمي شي! شـب ها تا صبـح بيـداري و فـکر مي کـني... تنــهايي از تـو آدمــي مــي سـازه که ديگــه شبــيه آدم نيـست.. تـنـهــا و حــيـران.....
Shahdad
رویاهایم را به بازی گرفته ای؟
یا رویاهایم به بازی ام گرفته اند؟
که مدام
به چشم هایت می بازم؟
من برای بازی نیامده ام
تمام مدال ها برای تو
رویاهایم کجاست!؟
Shahdad
چقدر بــــ ـــده که تـــ ــو... ميتـونـــي خودتو خـــــ ـــــر کنـــــي... داغــ ـ ـ ــ ـون کني... بـــ ـــدبخـــ ــ ــــت کنــــــــي... امــ ــا نميـــ ــتونـــي خـــ ــودتو ... بغــــــــــل کنــي... آروم کنـــــي... و از تنهـ ــ ــ ـ ـايي در بيـــ ـــاري
Shahdad
در این هوای اخرای تابستونی دلم میخواد گلچینی از داشته هاموبزنم زیر بغلم و با پای برهنه برم به دوردست ها به جزیره ای که ادمهاش اشنا نباشن یک شروع دوباره دلم حس غریب و آشنایی خاصی داره...
Shahdad
کاش خدا هم امتحاناتش فصلی بود تا ما چند ماه در سال یک نفسِ راحتی میکشیدم...
Shahdad
خداوندا ، دعا برآنکه آزار مرا اندیشه می دارد ، نشانم ده خداوندا ، مسلمانی عطایش کن نخشکاند هزاران شاخه زیبای مریم را نبندد پای زیبای پرستو را نسوزاند پر پروانه های عاشق گل را نچیند بال مینا را === دعایش می کنم آن عهد بشکسته دعایش می کنم عاشق شود بر یاکریم و هدهد و مینا دعایش می کنم آن سان دعایی چون مرا با لعنت و نفرین قراری نیست
Shahdad
این غرور که شکست کافی نبود ؟ و حرمت حرف هایی که نگرفتی ؟ سرد خداحافظی میکنی یخ میزنم و خوابم میبرد در قطبی ترین نقطه دنیا صبح آغاز نخواهد شد این من نیستم که چشم میگشایم و صبح به خیر میگویم من دیشب تمام شدم
Shahdad
از من فاصله بگیر... هر بار که به من نزدیک می شوی... باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت! از من فاصله بگیر... خسته ام از امیدهای کوتاه...!