سروش(نگهبان خاندان)
ایـن جـآ هـآے خـآلـے کِـه نَـبـودنَـتـ رآ بِه رُخـم مـے کِـشـنـد چـه مـے دآنـَنـد . . . فـرهـآدَتـــ شـُده اَم ، بـآ تـمـآمِ زنـآنـگـے اَم و چـِه شـَبـ هـآ کِـه خـوآب ِ شـیـریـنـَت رآ نـمـے بـیـنـَم
سروش(نگهبان خاندان)
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد!! میخواهی کودک باشی! کودکی كه به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد... و آسوده اشک می ریزد بزرگ که باشی باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی...!!!
سروش(نگهبان خاندان)
آבم برفی از خجآلت آب شــב وقتی בیــב کوבک گرسنه ای به هویج בمآغش زل زבه
سروش(نگهبان خاندان)
روزگارم بد نیست غم كم میخورم كم كه نه هر روز كمكم میخورم عشق از من دورو پایم لنگ بود غیمتش بسیار دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پایم خسته بود شیشه گر افتاد هر دو دستم بسته بود چند روز یست كه حالم بد نیست حال ما از این و آن پرسید نیست گاه بر زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفعل میزنم حافظ فرزانه دل فالم را گرفت یك غزل آمدوحالم را گرفت مازیاران چشم یاری داشتیمخود غلط بود آنچه ماپنداشتیم
سروش(نگهبان خاندان)
دیدی که ســخت نـــیست ، تنها بدون مـــن ؟ و صبح میـشود ، شب ها بدون مــن ! این نــبض زندگی بــی وقفه میزند ... فرقی نمی کند ، با مــن یا بدون مــن !!! دیــروز گرچه ســخت ... ! امروز هم گذشت ... طـوری نمی شود فــردا بدون مـــــــن !!!
سروش(نگهبان خاندان)
از مــــــــــــــــــرگ نترسید از این بترسیـــــــــــــــد که وقتی زنده اید چیـــــــــــزی درون شما بمیرد به نام انسانیــــــــــــــــــــــت
سروش(نگهبان خاندان)
دارد بهــار مــيشــود! گــلفــروشهــاي دورهگــرد، بنفشــه جــار مــيزننــد! کــدام پــرستــو بــذر تــو را هــديه خــواهد آورد؟!
سروش(نگهبان خاندان)
همــه مــيگــوينــد: چــه مهــربــان اســت ايــن مــرد! و کســي نمــيدانــد لبخنــد تــوســت روي لــبهــایــم، وقتــي آنســوي دريــاهــا، يــادم مــيکنــي . . .
سروش(نگهبان خاندان)
دیگـــر بـــازی بــــس استـــ . . . بیـــا شمشیــــر هایمــــان را کنــــار بگذاریـــــم دستهایمـــان را بشوییــــم و چیــــزی بخـــــوریم امــــا چـــــرا دستهـــــای تــــو خونیستـــــ و پشتـــــ من میســـ
سروش(نگهبان خاندان)
امـان از تکنـولوژی ! تلفـن ـها بی سیـم شُـده. . .و دیگـَر نمیتوانـَمـ لـَرزش ِ صدایَم را گردن ِ کلـاغی که میان سیـم ـها نشسته بیندازَمـ
سروش(نگهبان خاندان)
امــشــــــــــــــب ................ قد دلتنگــــــــــــی تمـــام ستـــــاره های آسمــــــــون دلـــــم گرفت . واین دلتنگــــــــــــی عیـــــــــــدانه ای بود از تـــو تنهـــا برای مــــن .
سروش(نگهبان خاندان)
زندگي به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ي تو گريه ي من است ؟ مرگ حرفي نزد!!! زندگي دوباره گفت : من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي مرگ ساکت بود زندگي گفت : رابطه ي من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش مي داد زندگي فرياد زد : ديوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده هستید.
سروش(نگهبان خاندان)
همه آدم ها بازی رو دوست دارند. این دیگه به ما بستگی داره كه "هم بازیشون" باشیم یا "اسباب بازی شون" !
سروش(نگهبان خاندان)
نه تو دروغگو نیستی من حواسم پرت است! گفته بودی دوستم داری بی اندازه خوب که فکر می کنم تازه می فهمم که “بی اندازه” یعنی چه!
سروش(نگهبان خاندان)
هــر چـی که خـاطره بود ، جـــلو چشات سوزوندم نــــه اشـــک مـــنــو دیـدی ، نـــه بــُغـضـتـو خـوندم دیــــــــــــــــدی ایــن دوراهــی مـیـره سمت تباهی تــــــــــــو هم با من نموندی ، تو رفیق نیمه راهی