سروش(نگهبان خاندان)
عشق یعنی لایق مریم شدن عشق یعنی با خدا همدم شدن عشق یعنی جام لبریز از شراب عشق یعنی تشنگی یعنی سراب عشق یعنی خواستن و له له زدن عشق یعنی سوختن و پرپر زدن عشق یعنی سالهای عمر سخت عشق یعنی چون همیشه باختن عشق یعنی حسرت شبهای گرم عشق یعنی یاد یك رویای گرم عشق یعنی؟
سروش(نگهبان خاندان)
دلم تنگ است دلم می سوزد از باغی که می سوزد نه دیداری نه بیداری نه دستی از سر یاری مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری تمام عمر بستیم و شکستیم به جز بار پشیمانی نبستیم جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم به دنبال چه هستیم عجب آشفته بازاریست دنیا عجب بیهوده تکراریست دنیا میان آنچه باید باشد و نیست عجب فرسوده دیواریست دنیا چه رنجی از محبت ها کشیدیم برهنه پا به تیغستان دویدیم نگاهی آشنا در این همه چشم ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم سبک باران ساحل ها ندیدند به دوش خستگان باریست دنیا مرا درموج حسرت ها رها کرد عجب یار وفاداریست دنیا عجب خواب پریشانی ست دنیا عجب آشفته بازاریست دنیا عجب بیهوده تکراریست دنیا میان آنچه باید باشد و نیست عجب فرسوده دیواریست دنیا
سروش(نگهبان خاندان)
بلند ترین شاخه درخت ، یک واژه را می فهمد ، و آن هم تنهائیست . . . .
سروش(نگهبان خاندان)
گویند که دوزخی بود عاشق و مست قولی است خلاف، دل در آن نتوان بست گر عاشق و مست ، دوزخی خواهد بود فردا باشد بهشـت همچون کف دست !
سروش(نگهبان خاندان)
مـن فقـط می بـخشـم ! امـا فـرامــوش نمی کـنـمـ
سروش(نگهبان خاندان)
چه سخت … هم ابر باشد ! … هم باران باشد ! … هم خیابان ِ خیس ! … امـــــا… نه تـــــو باشی … نه دستی برای فشردن باشد … نه پایی برای قدم زدن ...
سروش(نگهبان خاندان)
گاه سکوت یک دوست معجزه میکنه ، و تو می آموزی که همیشه ، بودن در فریاد نیست
سروش(نگهبان خاندان)
ایــن روزهـــا همــه بــه مــن دلـتــنـــگــی هــدیــه مـی دهنــد لطفـــا آتــش بــس اعــلام کــنید! بــه خـــدا تمــــامـ شــد دلـــــــــــم...! . . . . .
سروش(نگهبان خاندان)
می گفت: خوش به حالت ! … چقدر راحت دل می کنی … چیزی نگفتم به او ؛ اما به تو گفتم . یادت هست ؟!… یادت هست گفتم عادت نکرده ام دل ببندم ؟… عادت نکرده ام دلتنگ شوم … عادت نکرده ام بیتاب باشم برای دیدار کسی … و تو چه ساده رو به من گفتی : این قدر مغروری که دلت هم به تو دروغ می گوید … راست گفتی ؛ اما … حالا کجایی که ببینی عادتم را شکسته ام … کجایی که ببینی دلم برایت بی قراری می کند … بهانه ات را می گیرد … کجایی ببینی غم که توی صدایت می نشیند ، دلم آتش می گیرد … بغض می کنم … کجایی که ببینی شکستم غرورم را … چه تلخی شیرینی دارد دلتنگی …
سروش(نگهبان خاندان)
با این دل است که عاشق می شویم با این دل است که دعا می کنیم با همین دل است که نفرین می کنیم و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم
سروش(نگهبان خاندان)
موندن با خاطره ی بعضیا، صد شرف داره به بودن با خیلیای دیگه . . .
سروش(نگهبان خاندان)
تقصیر برگ ها نیست آدم ها همینند! نفس می دهـــــــی له ات می کنند…
سروش(نگهبان خاندان)
مانند شیشه شکستنـــــم آسان بـــود . . . ولی دیگـــر به مــن دست نزن این بار زخمی ات خواهم کرد
سروش(نگهبان خاندان)
نمی دانم چه بنویسم برایت ناتوان میشوم وقتی نمی خوانی ام وقتی دور میشوی یا حتی وانمود میکنی که دور شده ای وقتی گم میشوم یا چاره ای ندارم که وانمود کنم گم شده ام کاش بنویسم از تو ... ... کاش بخوانی از من تمام آنچه که در هروله بی پایان بین کلید و انگشتانم می رود و می آید و دست آخر یا گلایه میشود یا سکوت یا شب همیشه شب آخرین بهانه است و شاید بهترین ، که باز بماند برای فردا و فردا و فرداها