سروش(نگهبان خاندان)
آی آدمها که نشسته اید خموش اندکی فریاد. اندکی گام برداشتن و اندکی دست گیری. اینجا آذربایجان است همان جایی که افتخارش را بر سینه می زنیم. اینک دریابیم مادران و پدرانی را که دیشب زیر یک سقف بودند و اکنون در میان آوارها به دنبال هم می گردند. اکنون دریابیم انسانهایی از جنس خودمان را که دیشب افطار را در کنار هم صرف کردند و اکنون سفره هایشان مملو از خاک و سنگ وسیمان است. دریابیم سفره های سحری ای را که اکنون بی کس مانده است. مگذاریم این فاجعه بیش از بیش عزیزانمان را بیازارد. این سفره ها نباید خالی بمانند. این دستها نباید همچنان زیر آوار بمانند باید دستها را گرفت.
سروش(نگهبان خاندان)
براي آذربايجانيان ِ تلخم! ناگهان فرياد ِ ازجگر كشيده تا درازناي خون ! از خانه هاي دور شلاق ميزند اي واي زمين : سنگ دل ِ نامرد! از بُهت تا سياهي مشئوم بغض ِ زهر مارگونه اي در گلو باز ميكند! مادرم آيا تو زنده اي؟! حرفي بزن بگو... از زير خروارها خاك و غبار پدرم چون مرده اي هزار ساله ، بي كفن سر در مي آورد ! بي حرف بي تكان پدرم آيا تو زنده اي!؟ با كبود ِ زخم ها و ضجه هاي همسايه سقف ِ سنگين ِ سياه ، آوار آوار در لرزه هاي جنون خاك و آهن و ديوار را به سجده اي خاك آلود در مي آورد! آه پسرم ، آيا تو زنده اي؟! زمين : نفطه ي مرگ را ، پفيوز وار آوار آوار به بار مي آورد... دخترم آيا تو زنده اي؟!...
سروش(نگهبان خاندان)
عزیزكم...كودكم خورشید فردا سعادت دیدن چهره ات را نخواهد داشت.... امشبم دیگر سحری را به خود نمیبیند..... در گرمترین فصل بودن....آه...كه چه یخبندانی را تحمل باید كرد!! ....آرام بخواب آرام...كه مادرت برایت لالایی آرامش میخواند.... آرزوی صبر و آرامش برای هم وطن آذریم!!
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
خنده هایم آنقدر عادت شد که دیگر حرمتی برایش نماند ! هرزه می ماند ذهن باکره ام بی آنکه خونی بر دامان خود دیده باشد حرمتم نجس شد! من همان حرمت نجس می مانم ! من همانی هستم که فریاد زد: باکرگی با خفت ارزانیه خودتان
سروش(نگهبان خاندان)
دروغ می گویند آدمی را از خاک نساخته اند، من خود یک بار از دست خدا افتادم و شکستم، ببین...
سروش(نگهبان خاندان)
همه ی زندگیم درد میکند فکر کنم سرطان بغض گرفته ام...
سروش(نگهبان خاندان)
بزرگترین تراژدی زندگی این است که خیلی زود پیر میشویم و خیلی دیر عاقل ..
سروش(نگهبان خاندان)
زندگی کتابی است پرماجرا ، هیچگاه آنرا به خاطر یک ورقش دور مینداز
سروش(نگهبان خاندان)
دیگر چیزی نمانده ، طاقت من یک کبریت بکشم تمام می شود . . .
سروش(نگهبان خاندان)
خدایا این بغض در توانِ من نیست ميشه خلاصم كني از دستش ...
سروش(نگهبان خاندان)
تــو هم حــق داری همه گــاهی اشتباه می کنند ! تـــو که خـــدا نیستـــی ... هرچند روزگاری من به ایــن نــام میشناختمت !!!
سروش(نگهبان خاندان)
همیشه به من میگفت مال من باش ... ولی هیچوقت معلوم نشد خودش مال چند نفر بود ...
besyar zibaaaaaaa
14 سال و 1 ماه و 8 روز و 23 ساعت و 37 دقيقه قبلmerciii
خواهش میشه....
14 سال و 1 ماه و 8 روز و 23 ساعت و 34 دقيقه قبل