سروش(نگهبان خاندان)
روی پـــــرده کعــبه این آیه حک شده اســت : نَبِّئْ عِبَادِی أَنِّی أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــیمُ و مـــن . . . هنــــوز و تا همیشــه به همین یک آیــه دلخــوشــــم ” بندگانم را آگاه کن که من بخشنده ی مهــــربانم !
سروش(نگهبان خاندان)
دیوانگی کـه شاخ و دُم نمی خواهد یکــ روز چشم بـاز می کنی و می بینی زده بـه سرتــ ــــ ـ .. « اوه » زده بـه سرت و تــو تـــا آخـــر عمر دیـوانه اش مـی شـوی ....
سروش(نگهبان خاندان)
اخلاق سگی یک چیز خوب داره ...!! دیگه هیچ گربه صفتی وارد زندگیت نمیشه...!!
سروش(نگهبان خاندان)
خوب كه فكر می كنم می بینم گاهی یك شكلات ِ مغزدار بیشتر میچسبد تا عاشقانه های این عاشق های تو خالی !
سروش(نگهبان خاندان)
تصمیم بگیریم استادتغییرباشیم نه قربانی تقدیر،در بازی زندگی اگر عوض نشیم،تعویض میشیم...
سروش(نگهبان خاندان)
چقدر این جمله غمگینه " تمومه قصه بازی بود " تمومه عشق تو چشماش بفهمی صحنه سازی بود....
سروش(نگهبان خاندان)
لحظه رفتنیست و خاطره ماندنی...تمام ادبیات عشق را به نگاهی میفروختم اگر خاطره رفتنی میشد و لحظه ماندنی...ا
سروش(نگهبان خاندان)
تمـام حرفهایم همانهایی هستند که نـوشته نمی شوند ... همـان سه نقطه هایِ بیچاره ...! .
سروش(نگهبان خاندان)
انتظار یعنی چشمان من كه پشت پنجره جا مانده است. انتظار یعنی عكس غبار گرفته ی تو از همان روز جدایی. انتظار یعنی قلم من كه هرچه می نویسد جز نام تو نیست. انتظار یعنی من . یعنی من كه تمام عمر به شوق دوباره برگشتن تو تمام ثانیه های عمرم را منتظر تو ماندم. دوستت دارم… حتی اگر قرار باشد شبی بی چراغ، در حسرت یافتنت تمام پس كوچه ها را زیر باران، قدم بزنم.
سروش(نگهبان خاندان)
عاقبت این جاده هم روزی به پایان میرسد خشکی لبهای دلتنگم به باران میرسد عاقبت چشمان من تااوج باورمیرود این دل تنهای من تنهایی اش سرمیرود عاقبت دراشک من احساس معنامیشود شعرهایم باپرستوهاهم اوامیشود عاقبت درخانه ی قلبم هیاهومیشود شهرغم های دلم یک باره جادومیشود
سروش(نگهبان خاندان)
گاهــــی شرافتــــی که سکــــوت دارد گفــــتن نــــدارد ... !!
سروش(نگهبان خاندان)
باران امشب ببار امشب کلبهء احساسم غرق است از کویر امشب تمام دلم خشک است و عطش بر لبانم داغ بسته.. ببار و صحرای دلم را مثل آن روز ها آبیاری کن.. دیگر برایش شعر نمی گویم قلمم را شکست و دلم زخم خورده است.. باران امشب صدای شکستن دلم را بر آسمان ندا کن روی سکوی تنهایی هایم غربتم را صدا کن بانوی شهر قشنگ قصه ها آنچنان من را شکست که بند بند دلم از هم گسست این شعر نیست عاشقانه هم نیست.. این یک قصهء قدیمیست.. شکستن شیشهء دل است.. آسمان را بگو با صدای هولناکش بغرد باران ببار شاید مرهمی باشد بر زخم دلم کوچه های شهر من پر شده اند امشب از آه دلی به گمان که هوا امشب از هر شب„ سال سرد تراست.. مثل رهگذران بی هدف قدم میزنم تا هضم شود.. بغضی که در گلویم رسوب کرده است...! بغضم را امشب تنها آسمان دید و عابری که بی خیال از کنار واژه های خیس من گذشت..