سروش(نگهبان خاندان)
سکوتی از فریاد
سرم را روی شانه پنجره می گذارم و گریستن آسمان را می نگرم.
چه بی پروا می گریی عشق .
دانه های اشک بر روی گونه های شیشه می لغزد وخاطرات به روی
گونه های من
.پنجره های روبه رو بسته اند.
این روزها دیگر کسی به دیدار باران نمی آید دیگر کسی عاشق نمی شود.
در کوچه های خلوت تنهایی مان نه رهگذری می خواند و نه درویشی و انگار هیچ شاعری در لحظه های تولد عشق نمی گرید.
درویش به کوچه های ما بیا صدای تو لیلی و مجنون را بیدار می کند.
در این باران بی امان بخوان تا عشق جان بگیرد تا کسی بی قرار یارش شود.
بزن به دل کوچه ها و آن قدر حدیث عشق و ذکر یا عشق یا عشق یا عشق سر بده که لیلی باپایبرهنه خود را به دیدار مجنون برساند.
بخوان درویش صدایت بوی صبح می دهد. کی سر می زند سپیده ما؟ بخوان تا پنجره های بسته گشوده شود و به کوچه ی بی درخت و بی بهار دوباره برگردد.
من نذر کرده ام... نذر کرده ام تار تار گیسویش را دانه دانه با اشک بوسه زنم.
من نذر کرده ام یا عشق یا عشق یا عشق...
سروش(نگهبان خاندان)
اشکهایم را پذیرا باش آنگاه که سجده بر خاک تو می زنم آنگاه که حجم خاک دیواریست بین بودن و نبودن اضطرابم را پذیرا باش آنگاه که پر می کشم تا آسمان تو آنگاه که حجم خاک جسمم را گرو می گیرد تا بداند که در آغوش تو آرام می گیرم سقوطم را پذیرا باش که نیاموختی ام هر فرازی را فرودیست ایستاده ای اما جای خالی ات خالیست و تنها کلامم بعد از تو باز هم تنهاییست
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
کس نمیداند در این بحر عمیق،سنگریزه قرب دارد یا عقیق؟من همین دانم که در این روزگار هیچ چیز ارزش ندارد جز رفیق....
سروش(نگهبان خاندان)
امشب ز چیست حال پریشانم ؟/ این غربت غریبهء در جانم ...؟!/یک بغض کهنه می شکند امشب/در التهاب ساحل چشمانم/با این دل شکسته مدارا کن/این یک شبی که پیش تو مهمانم/هرگز جواب پرسش من این نیست/چیزی که از نگاه تو می خوانم/من می روم در آن سر رویاهام/در انتظار چشم تو می مانم/چندی دل شکسته تحمل کن/چیزی نمانده تا خط پایانم٠٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
یک لحظه زندگی تو از دست می رود/ وقتی کسی که هستی تو هست، می رود٠٠/شاید که اندکی بنشیند کنار تو٠٠/اما کسی که بار ِ سفر بست می رود/آنکس که دل بریده ، تو پا هم ببرّی اش/ چون طفلی از کنار تو با دست می رود/رفتن همیشه راه ِ رسیدن نبوده است/گاهی مسیر جاده به بن بست مي رود٠٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
""حرف ازكي وازچگونه و چند زدي/من را به غمي دوباره پيوند زدي/اي احمق دست وپاچلفتي اي عشق/يك عمر، ميان دل من گند زدي . ./!!!!!!!!!!!
سروش(نگهبان خاندان)
با تور دلم زود تو را می گیرم / از خاطره ی رود تو را می گیرم/ ای ماهی آبهای روشن ای عشق! / از آب گل آلود تو را می گیرم٠٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
" ديگراشك ها هم شبيه تو شده اند ، هرقدركه گريه مي كنم نمي آيند . . .
سروش(نگهبان خاندان)
دلم گرفته از این واژه های رنگارنگ/همین عبور مکرر، صدای خسته ی سنگ٠٠/طلوع یک هوس سرد روی پیشانی/ زمختی نفس مردک خیابانی/ دلم عجیب گرفته، صدای چلچله کو؟/صدای هُرم نفس های خط فاصله کو٠٠؟/ غروب سرد همین روزهای پاییزی/به دست و پنجه ی ابری سیاه گلاویزی/دلم بهانه گرفته برای نازِ صدات/ فتاده در دل تنگم دوباره حال و هوات٠٠/کنار حافظ و عکس تو و دو فنجان چای/منم و جاده و پاهای خسته تا تو بیای!/منم و ماه و شبی که ترانه می گرید/همین بغل هوسی بی بهانه می گرید/نگاه جاده به راهی که باز گردی تو٠٠/به لحظه ای که پر از آه و سوز و دردی تو!/شروع این غزل اینجا برای چشمانت/تمام هستیِ من خاک پای چشمانت٠٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
خبر رسید که دیگر مرا نمی خواهی/ببین چگونه بهم ریخت کوه را کاهی٠٠/درست مثل درختان بید می لرزم/درست مثل نفسهای باد در راهی/برای تو که زلیخای قصه ام شده اي/ من مثل یوسف زیبای در ته چاهی٠٠!/ پر است چشم من از شیشه های دلتنگی/پر است دست تو از سنگهای خودخواهی!/برای این دل خو کرده با نبودت بس/ همینکه از تو خبر می رسد به من گاهی٠٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
در من هنوز خاطره ی چشمهای تو .../رویای خیس و دلهره ی چشمهای تو.../ای کاش با نسیم سحر باز می شدند/بر لحظه هام پنجره ی چشمهای تو.../خوابم نمی برد .... و تمام اتاق من/پر از صدای زنجره ی چشمهای تو.../یکشب بیا به حرمت باران واطلسی/مثل منی که حاضرم به چشمهای تو.../تو نیستی و این شب تاریک مانده است/با مرگ من و خاطره ی چشمهای تو٠٠٠
سروش(نگهبان خاندان)
و لحظه لحظه هاي من سر شار از نكفته هاست,,,,,,هيج نمي كويم اما... ببين كه لبريز شدم
سروش(نگهبان خاندان)
دستم بوی گل می داد، مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند، اما هیچ کس فکر نکرد که شاید من یک گل کاشته باشم.
سروش(نگهبان خاندان)
تلاش نکن که زندگی را بفهمی زندگی را زندگی کن تلاش نکن که عشق را بفهمی عاشق شو وچنین است که خواهی دانست...این دانستن حاصل تجربه توست این دانستن هرگز ویرانگر نیست هرچه بیشتر بدانی درمیابی که هنوز چیزهایی بیشتر و بیشترباقی است تا بدانی
سروش(نگهبان خاندان)
امروز تو خيابون دست يه نفر يه قناري ديدم پرسيدم : فروشيه؟ گفت : نه ؛ رفيقمه ... به سلامتي همه اونايي که رفيقاشونو نميفروشن!ا