سروش(نگهبان خاندان)
همه ی زندگیم درد میکند فکر کنم سرطان بغض گرفته ام...
سروش(نگهبان خاندان)
بزرگترین تراژدی زندگی این است که خیلی زود پیر میشویم و خیلی دیر عاقل ..
سروش(نگهبان خاندان)
زندگی کتابی است پرماجرا ، هیچگاه آنرا به خاطر یک ورقش دور مینداز
سروش(نگهبان خاندان)
دیگر چیزی نمانده ، طاقت من یک کبریت بکشم تمام می شود . . .
سروش(نگهبان خاندان)
خدایا این بغض در توانِ من نیست ميشه خلاصم كني از دستش ...
سروش(نگهبان خاندان)
تــو هم حــق داری همه گــاهی اشتباه می کنند ! تـــو که خـــدا نیستـــی ... هرچند روزگاری من به ایــن نــام میشناختمت !!!
سروش(نگهبان خاندان)
همیشه به من میگفت مال من باش ... ولی هیچوقت معلوم نشد خودش مال چند نفر بود ...
سروش(نگهبان خاندان)
سخت نه دردناکه... از بی كسی حرفهات رو به خودت بزنی.....!
سروش(نگهبان خاندان)
همیشه ممکن است از بین تیرهایی که به سمت هدف پرتاب می کنید، یکی به هدف نخورد، اما وقتی تیری را پرتاب نمی کنید، صددرصد تیرها را از دست خواهید داد
سروش(نگهبان خاندان)
نمیدانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگ تر فقط میدانم در آغوش منی ، بی آنکه باشی و رفتی ، بی آنکه نباشی . . .
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
.بعد از سالها دختر كبريت فروش را ديدم. بزرگ و زيبا شده بود. به او گفتم كبريت هايت كو؟ميخواهم اين سرزمين را به آتش بكشم. خنده تلخى كردو گفت: كبريت هايم را نخريدند. سالهاست كه تن ميفروشم. ميخرى
سروش(نگهبان خاندان)
هی غـربـبه!!! قیـآفــتــــ خیـــلی آشـنآسـتــــ. . . من و تـوــ قبلآ جـآیــی همـدـیگه رو ندیـدهــ بودـیـم؟ ؟ ؟ آهـآن یـآدـم اومـد . . . ی روزـآ یی . . . ی جآ یی. . . ی خآطـرهــ هآ یی بآهـم دـآشتیـم! رـآسـی قبـل آز رفتـنت : دیـگهــ هیـچ حســی بهـت ندـارم . دیـگهــ وقـتی دیدمــت دلـــم نلـــزیـد. ایــن هـم تـه مـآ نـده هـمآن آحسـاسـی اسـت کـ بهــ آن خــندیــدی. . . خــوـآسـتم بــدونــی! ! !
سروش(نگهبان خاندان)
توسط موبایل
دردم هزارسالِ مثل دردِ حافظِ درمونش هم همونیه که کشف رازیه