یـ ـک آدمـ ـ
برای زندگی دیگر خیلی دیر شده است
یـ ـک آدمـ ـ
این روز ها به قدری که میفهمم نمی نویسم
یـ ـک آدمـ ـ
چقدر احمقانه است به این واژه ها قصه موهایت را بیاموزم
یـ ـک آدمـ ـ
امشب هم گذشت ُ کسی ما رو نکشت / حسین پناهی
یـ ـک آدمـ ـ
میان نشستن و ایستاندن معلق می خیزم / گوشه خانه کسی قرآن می خواند / و من ایمانم را به پیامبران از دست می دهم
یـ ـک آدمـ ـ
سرنوشتِ نویسندۀ روس تلخ است، خیلیتلخ، اما درعینحال، نویسندۀ روسبودن نهایت خوشبختی است / لیانید آندرییــِف
یـ ـک آدمـ ـ
یک می گفت این حرف ها به تو می آید
کو ؟!
یـ ـک آدمـ ـ
کمی به سفر محتاچیم / من به دامن تو
یـ ـک آدمـ ـ
الحق که من به بغض دامنت محتاجم
یـ ـک آدمـ ـ
مث ِ مستراحی که تمام زور هایم را خورد / تمام حجم نیامدن هایت را میخورم / هیچ نبودنی از تو نباید اتفاق بیافتد
یـ ـک آدمـ ـ
مهربانم / میشود مرا حامله باشی ؟ / من دیگر نایی برای دنبال کردن رد قدم هایت ندارم
یـ ـک آدمـ ـ
چرت های که بر روی کاغذ هایم پرت کردم
یـ ـک آدمـ ـ
مردی سکه به دست سکته را دید