دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
@✔ عـلـ[بابا]ــی .گاهی آنکه سراغی از تو نمی گیرد ، دلتنگترین برای دیدن توست و از شکاف چشمانش به نبودنت خیره می شود ، همیشه آنکه تو او را نمی بینی نامهربان نیست ....
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم / اکنون که پیدا کرده ام، بنشین تماشایت کنم / الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم / گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم ... !/
زلف بر باد مده تا نَدَهی بر بادم-----ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
مِی مخور با همه کس تا نخورم خون جگر ----سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم -----طُره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نَبَری از خویشم -----غم اَغیار مخور تا نکُنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگِ گُلم -----قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نَه بسوزی ما را ----یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهرهی شهر مشو تا ننهم سر در کوه----شور شیرین منما تا نکُنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رَس ----تا به خاک در آصِف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی----من از آن روز که دربند توام آزادم
میتوانی بلند شوی و موهایت را در آینه بریزی ... میتوانی این سطرها را مثل یک گردنبند به گردن بیاندازی ... و تمام پیادهروی بعدازظهر را قدم زنان بروی ... !/ [گروس عبدالملکیان]
.و .. من .. بارها مرگ خود را دیده ام .. در لابلای شیار های خسته صورت مادرم .. و اشک های لرزانش .. نگاه نگرانش .. و ... از مرگ بخاطر مادرم می ترسم ..........
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 13 ساعت و 8 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن